تاریخ : جمعه, ۱ بهمن , ۱۴۰۰ Friday, 21 January , 2022
1
خانه دسته‌بندی نشده

روایت‌هایی از شکست و پیروزی؛ دو روایت از یهودا

  • کد خبر : 16474
  • 25 مهر 1400 - 12:03
روایت‌هایی از شکست و پیروزی؛ دو روایت از یهودا

آوای کرمانشاه، آرش محمودی: یکم اسمش کوتاهی بود. قاسم کوتاهی؛ و وقتی با خانواده‌اش از کَش و کوه‌های دوردست کوچ کردند و آمدند به آلونک سرخِ شاهرگ تپه، کسی فکرش را نمی‌کرد که همین قاسمِ زخمیِ کوتاهی، مثل بت‌های عهد عتیق یکجایی روی بلندی‌های تپه فتحعلیخان جا خوش کند و اسمش را روی دیوار دعا […]

آوای کرمانشاه، آرش محمودی:
یکم
اسمش کوتاهی بود. قاسم کوتاهی؛ و وقتی با خانواده‌اش از کَش و کوه‌های دوردست کوچ کردند و آمدند به آلونک سرخِ شاهرگ تپه، کسی فکرش را نمی‌کرد که همین قاسمِ زخمیِ کوتاهی، مثل بت‌های عهد عتیق یکجایی روی بلندی‌های تپه فتحعلیخان جا خوش کند و اسمش را روی دیوار دعا با پیف‌پاف مشکی بپاشند به سنگ‌های نگینی برای یادگار… یعنی اولین بار عمو ابراهیم بود که قاسم را کشف کرد. توی گاراژِ آجرخان. وسطِ کوهی از کیسه‌های سفیدک زده، چشم برید به چشم‌های قاسم و ازش خواست خیز بردارد. برداشت. ازش خواست بالاتنه‌اش را لخت کند. قاسم اول شرم کرد و ما خندیدیم بعد که عمو ابی حکم کرد، قاسم دکمه‌های پیرهنش را چکاند و تنِ پیچ‌دار و هزار گره‌اش بیرون افتاد… عمو ابراهیم حیران چرخی زد و گفت: ناقص سوزمانی! تو خودِ خودِ قلیچخانی هستی… قلیچ خانی دیگر چه دیلاقی بود؟ ما فکر می‌کردیم از رفقای قدیمِ عمو است اما وقتی از پستوی پشت کیسه‌ها آلبوم کهنه‌ی نم گرفته را آورد و شمایل آن جوان لاجوردی پوشِ غد را گرفت رو به رومان، مثل قلعه‌های شطرنج تا ته گاراژ رفتیم و برگشتیم. خودش بود. با همان ترکیب غریب. یاغیِ خوشی ندیده. با صورتی که مثل کارگرهای میدان وزیری، هزار خط و هزار چین داشت. پر از آرزو. عمو ابی از این کارها زیاد می‌کرد. مثل مرتاض‌های هندو نگاه به قیافه‌ی بچه‌ها می‌انداخت و برایشان لقب می‌گذاشت. یکی می‌شد ویجی یکی می‌شد یول براینر یکی هم مثل قاسم در قامت کوتاهِ قلیچ خانی غوطه خورد. بدجوری هم. قاسم از آن پس سرکش شد. مثل قلیچخانی گل می‌زد مثل قلیچخانی تکل می‌زد و مثل او جنگ می‌کرد. همه‌ی این‌ها را از عکس‌های قدیمی عمو ابی کشف کرده بود و همه ما شاهد بودیم که بعد از جست و خیزهامان، مردِ کهنه‌کار در حالی که به دیوار دخمه‌اش تکیه داده بود و لاپیچ دود می‌کرد و به ما می‌خندید. به قاسم که حتی پول‌توجیبی‌هایش را داد به بچه‌ها که شماره قلیچخانی را گیر بیاورند تا عرض ارادتی کند. بچه‌ها سر کارش گذاشتند و از باجه زردرنگ بالاتپه، دیمی شماره‌ای گرفته بودند و چند بار فوت کرده بودند و پیرزن آن‌طرف خط را چزانده بودند. بعد به قاسم گفتند که قلیچ خانی سلام رساند و گفت به امید دیدارت به همین زودی‌ها!
قاسم که دید دیدار میسر نمی‌شود بار بست که برود پایتخت بلکه نسخه اصلی را زیارت کند اما خیلی زود برگشت با یک لقب جدید و گنگ. هیچ‌وقت هم ناراحت نشد. همین که کُشتهی آخر اسمش را می‌شنید، سینه پهن می‌کرد و گردنش را می‌برد عقب و خون می‌دوید توی صورتش. سرخ می‌شد. انگار که مثلاً قومی را نجات داده باشد از گزندی سخت…یعنی وقتی در آن سرازیریِ شهریور از دودآباد برگشت، لَنگ می‌زد پایِ راستاش. رفقا دورش را گرفتند که بدانند قاسم چرا مثل پنگوئن‌ها راه می‌رود و با ساکِ مشکیِ دیادورایِ چرک خورده‌اش دارد از بلندی‌های تپه می‌خزد توی یکی از شاهرگ‌های تنگ و ترش. جواب درست و درمانی به کسی نداد اما عمو ابی گفت: همه‌ی رازها یکی روزی نشت می‌کنند و پیرهن عثمان می‌شوند…
و همین‌طور شد. رازهای زیادی لو رفت. یکی گفت بیچاره از سفر که برمی‌گشته، وسط‌های راه، طرفِ باغ‌های انار، شوفر می‌کشد تو خاکی و چندتا قلچماق می‌ریزند سرِ قاسم، پول و مولاش را می‌گیرند و بعد برای اینکه پیگیرشان نشود، بی‌حرمتش می‌کنند و… یکی گفت وسط میدان بارِ دودآباد با کسی دست‌به‌یقه می‌شود و تک می‌افتد. اراذلِ میدان می‌برندش توی یکی از پستوهای ویلان و بی‌حرمتش می‌کنند.
هیچ‌کس قصه را تا آخر نمی‌گفت. فقط می‌دانستیم پای اراذل و بی‌حرمتی به وجود قاسم وسط است. قاسم کوچ کرده بود که جانان ببیند اما با یک پای شَلِ لورده و دوجین حرف‌وحدیث برگشته بود… خودش گفت: خوب شد پای چپم را نزدند وگرنه دق می‌کردم. کسی که چپ پا باشد پای راست به دردش نمی‌خورد. مثل کلیدِ زاپاس می‌ماند. نباشد هم نباشد، خیالی نیست.
ازش پرسیده بودند کی پای راستت را زد؟ سکوت کرده بود. کی؟ کجا؟ چطور شد قاسم؟ این‌ها چه می‌گویند پشت سرت؟ جواب هیچ‌کدام را نداد و فقط دندان به جگر گرفت و سکوت کرد بعد هم از فتحعلی‌خان رفت و دیگر کسی زنده ندیدش… قاسم، اول‌های تابستان ۷۸ رفت که قلیچ خانی را ببیند. اما شهریور همان سال برگشت با یک پای لنگ و بالاتنه‌ای که مثل پنگوئن‌ها شده بود و یک لقب غریب. عمو ابی گفت: عین قلیچ خانی که ۷۸ آرژانتین را ندید.
بعد هم یک‌شب خبر آوردند که شبیه به آقا تختی توی یکی از مسافرخانه‌های دنج، یک لیوان سفیدک بسته را یک نفسی داده بالا. روی تختِ غسالخانه آرام دراز کشیده بود و ما فقط گریه می‌کردیم. عمو ابی با بغض گفت که من رفقای زیادی را در این حین دیده‌ام. خوابیده و انگار دل به گروِ بیداری‌اند. چهره‌هایی جاندار ولی با آن دوختگی معروف روی سینه‌هایشان که از زیرِ بندِ ناف تا گلوگاه خط می‌اندازد و قفسه‌های پررمزوراز را می‌چکاند از هم… گفت من صورت‌های بسیاری دیده‌ام که در چین و شکنج آبِ سرد، در بیتفاوتیِ آن مردِ کهنهکارِ جسم شور، لب به هم گذاشته‌اند و چشم ریز کرده‌اند. انگار که در تلاشی سخت و بی‌حاصل، پیِ نفس کشید‌ند…
گفت من بارها خواسته‌ام هوار بزنم بر سرِ آن مردِ بیتفاوتِ کهنه‌کار که: های دست نگهدار عمو، رفیقمان زنده است.
اما چاک گلوگاه را که خوب سیر کرده‌ام، وقتی که آخرین تتمه‌ی خون را قاطی شده با کافور و آب، سخاوتمندانه به حوض شست‌وشو سپرده‌اند، فغان را قورت داده‌ام. که آن چاک عمیق و آن دوختِ سرسریِ بی‌ظرافت و کج از گذرِ تاریخ و دوران‌ها دست‌نخورده پیش آمده. گویی همه‌ی آن چاک‌ها و دوخت‌ها را یک نفر ساز کرده بر تنِ رفیقانِ بسیار.
که مرگْ نَردباز قهاری است و دو کعبتین همیشه با او. مامورِ احاله است در گیرودار زیستن، من رفیقان بسیاری از دست داده‌ام. مثل قاسم مثل آقا تختی مثل سیروس مثل قلیچ خانی که نمردند اما روحشان را غسل دادیم با کلی آرزو… و آن مردِ کهنهکارِ بی‌تفاوت کارش که تمام شد، رفت بیرون دخمه و از قوطی لاپیچاش یک نخ جدا کرد و پک‌های عمیقی را روانه کرد.

دوم
مختار می‌گفت: من فکر می‌کنم آدم‌ها آفریده شده‌اند تا چندتا اسم را حفظ کند و چندتایی جام جهانی را ببینند و بعد بمیرند!
پس کربلایی راست می‌گفت که اسم‌ها جان دارند و مثل حاکمان سنگدلِ تاریخ حکم می‌کنند…
من رفقای زیادی داشتم که تنها به خاطر اسم‌ها و آهنگ‌های مخصوصشان، دیوانه شدند و جان دادند؛ فرهاد. گیتی. کمند. لیلی. سهراب. یا نه همان پُل گاسگویین. فابریتزیو راوانلی، دیمیتریو آلبرتینی یا جوزپه سینییوره. و خیلی اسم‌های غریب و دست‌نیافتنی دیگر. ما توی رویایِ اسم‌های ماورایی غوطه می‌خوریم و قد می‌کشیم اما بزرگ نمی‌شویم. چپ و راست می‌شویم. مثل شبِ بازیِ یوونتوس که ضربه مهلک بدی خوردیم و جای زخمش تا چندسال ماند. پدر یکی از بچه‌محل‌ها قبل از بازی توپیده بود به پسرش که: این‌ها همه خیالات است، وَهم است. ابرقدرت‌ها سرکارتان گذاشته‌اند. اصلاً چنین چیزهایی وجود ندارد و همه‌اش دروغِ بزرگِ اربابان قدرت است. اصلاً شهری به نام یوونتوس وجود ندارد.
بعد ما شرط بستیم که همه‌چیز واقعی است و رفتیم از سر گذرِ علافخانه، ششدانگِ کره‌ی زمین را خریدیم و چرخاندیم و چرخاندیم تا به آقامصطفای خیاط ثابت کنیم هیچ‌کدام از رویاهایمان دروغکی نیست. مثل دزدهای دریایی از اقیانوس هند و دریای سیاه و سیبری و کمربند استوا گذشتیم و در کمال حیرت دیدیم که روی نقشه جایی به نام یوونتوس نیست! حتی یک نقطه‌ی کوچکِ راه‌راه برای دل‌خوشی. همه اسم‌ها بودند الا آنکه ما عاشقش بودیم.
کریم گفت: آقا مصطفا راست می‌گفت پس!
ما آن شب فکر کردیم همه‌ی اسم‌هایی که از تلویزیون می‌شنویم، دروغِ اربابان قدرت است و همه‌ی تصویرها خیالات محض. اما برای کسی که خودش را توی رویا و داستان زنده نگه داشته، جام جهانی می‌تواند تا روزِ آخر ادامه داشته باشد. می‌تواند هیچ‌وقت تمام نشود. مثل قصه‌ی سهراب کُشان که با جام جهانی قاطی شده جوری که اصلاً نمی‌شود از هم سوایشان کرد. وسط خرابه‌های به‌جامانده از بمباران، یک نفر بود که ما سهراب دلیخون صداش می‌زدیم. لقب عجیب‌وغریبی بود برایش. بلندقد بود و خشن. پنجههاش عین عقاب‌هایی بود که توی سینه‌کش‌های «فرخ شاد» دیده بودیم. دستهاش به هرچه گیره می‌انداخت از ریشه درش می‌آورد. تا وقتی بود، سرجمع شاید چهار یا پنج گل خورد. آن‌هم به ضرب دغل‌بازی و سوسهکاری. ولی مهم‌تر از همه اینکه رویاپرداز قَدری بود. وقت‌های بازی، گزارشگری می‌کرد اما توی کوران گپهاش فقط یک نفر حضور داشت. «دینوزف» آن دروازه‌بان افسانه‌ای بود و انگار زمین خالی بود از بازیکن. فقط دینوزف توی دروازه هفت متری جا خوش کرده و شوت‌های چپ و راستِ ارواح را پس می‌زد. بعد که بازی تمام می‌شد، فوج فوج آدمیزاد می‌دویدند وسط زمین مخملی و دینوزف را غرق در بوسه و گل‌های قرمز می‌کردند. سکوتِ کشدارِ سهراب یعنی استادیوم خالی شده و باد وزیدن گرفته و نگهبان کهنه‌کار در حالی که سیگار برگِ کوبایی‌اش را پک می‌زند، یکی‌یکی پروژکتورهای نورافشان را خاموش می‌کند.
همین‌جوری ما از خیال جدا می‌شدیم و چشم باز می‌کردیم وسط بیغوله‌ای گرم و آجری.
این ماجراها بود تا شبی که دلیخون بی‌آنکه پشت لبش سبز شده باشد، ساکش را برداشت و آمد برای وداع. هرکس چیزی گفت اما دلیخون گفت که می‌خواهد ماجراجویی کند برای رویاهایش. از حاشیه روزنامه‌ها خوانده بود که تیمی از پایتخت دنبال استعدادهای درخشان است و خب هیچ‌کدام از ما در درخشان بودن دلیخون شک نداشت. آن شب دلیخون رفت و ما را با چندتا بچه‌ی دست‌وپا چلفتی تنها گذاشت. تیم کوچه بعد از دلیخون گل‌باران شد و به هیچ مهاجمی نه نگفت. چند هفته بعد دلیخون برگشت. گفت قبولش کرده‌اند. اما یک نفر باید ضمانتش را بکند و سفته گرو بگذارد و قدری هم خرج کند برایش. گفتیم خب کسی پیدا شد؟
گفت: توی شهر غریب، کسی برای غریبه‌ها از این غلط‌ها نمی‌کند!
قدری گذشت و دلیخون دیگر آن جوجه عقاب سابق نبود. هفته‌ای این پا آن پا کرد و آخرش هم دوام نیاورد و دوباره زد به دل جاده که هر طور شده قاپ ا
عاظم پایتخت را بدزدد. رفت که به ماجراجویی‌اش ادامه بدهد ولی هیچ‌وقت برنگشت و هیچ‌وقت هم توی دروازه‌های هفت متریِ پایتخت دیده نشد. چندسال بعد یکی از بچه‌ها خبر آورد که دلیخون را دیده که دستمال ابریشمی به سر بسته توی راسته‌بازار پایتخت، چرخچی کاربلد و قهاری شده. جوری وسط شلوغی‌ها خودش و چرخش را بی‌گزند عبور می‌داده که هرکس دیده حیران مانده. گفت فقط کمی شکسته شده و دندان‌های نیشش افتاده…
حالا بعد از این همه سال مدتی است که ملتی دارند از «بیرانوند» حرف می‌زنند. پسری برخاسته از جنازه‌ی هزاران جوانکِ رمانتیک که دود شدند و محو. او نماینده‌ی همه آوارگان آرزومندی است که زیر چرخ‌دنده‌های نیم‌بند و بیرحمِ مدرنیزاسیون له شدند. یاغی‌هایی که سودای فتح الیوم داشتند اما چنان در نقش‌های ناچیزشان فرورفتند که در پستوهای دور و دراز طهران از یاد رفتند. در تاریکیِ کارگاه‌هایی نمور که هم جای خواب بودند هم جای کار، در لابه‌لای پسماند غذاهای اعیانی و عطر گران‌قیمت دوشیزگان رهگذر، چه سهراب‌ها که زخم کاری خوردند و پهلو گرفتند… آن شب گرم تابستان، چهارم تیرماه نودوهفت، و آن پیکار دونفره میان دروازه‌بان ایرانی سختی کشیده و طلایه‌دار مستمندِ پرتغالی، حالا دیگر به تاریخ پیوسته، تاریخِ فقرا. انگار جهان را باید اینان روایت کنند. دو فقیرِ یاغی که از جنازه هزاران جوانک رمانتیک برخاسته‌اند. بیرو که دل به دریا زده و همان راهی را پی گرفته بود که دلیخون چرخچی رفته بود اما مقدر شد که بدرخشد و پسرک پرتغالی که در مستند زندگی‌اش گفته بود: نهایت آینده‌ای که برای خود می‌دیدم، ساقیِ الکل و مواد بود. در محله‌ای بی‌بنیه که مردمش رخت‌های شسته را توی کوچه پهن می‌کردند، در جوار پدری که دائم‌الخمر بود و مادام مست.
حالا جهان ایستاده بود به احترامشان. فاتحان مستمند جهان… چون جویندگان شادی در مجری آتش‌فشان‌ها. شعبده‌بازان لبخند در شبکلاه درد. با جا پایی ژرف‌تر از شادی، در گذرگاه پرندگان. در برابر تندر می‌ایستند. خانه را روشن می‌کنند و…

لینک کوتاه : http://avayekermanshah.ir/?p=16474

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.