پیام شهروند

سلام یک خواهشی ازاستاندار محترم دارم تانسبت به مشکلات ونظرات مردم .به مدیران محترم دستورفرمایند.رسیدگی شود

ضمن تشکر از خدمات شهرداری چه خوب است نسبت به کاشت نهال و درخت مخصوص پارک مثل چنار در پارک توحید اقدام شود چون درختان انار علاوه بر اینکه دیگر تقریباً از بین رفته اند مناسب پارک نمی باشد

سلام مدتهاست روشنایی تقاطع غیر همسطح غدیر ورودی از سمت شوکت آباد لامپ هایش سوخته اداره کل راهداری اقدام نمایند

باسلام جناب اردکانیان وزیر محترم نیرو ایا شماکه نطق بر خوردن یک وعده غذایی مردم میکنید ،ایا خانواده محترمتان میتوانند فقط ۲۴ساعت مثل مردم عادی زندگی کنند تا چه برسد به تناول کردن یک وعده غذایی ، به راستی که عدالت و حق با علی ابن ابیطالب دفن شد

با سلام چرا اداره اوقاف تکلیف تنظیم اسناد مستاجرین خیابان بهمن و ظفر رو مشخص نمیکنن و با بهانه های واهی و بدون استدلال قانونی مردم را سرگردان نگه داشتن ما مالکین که پول دادیم و ملکی رو خریدیم چه گناهی کردیم که سوخته دعوای هییت مدیره قدیم و جدیم بشویم بی زحمت مسئولین اوقاف پاسخگویی نمایند

شبِ خواستگاری

آوای کرمانشاه، نیکو قادری: شب خواستگاری ساحل بود. ساحل دخترعموی من است. طبق رسم و رسومات و برای آبروداری به چند تن از عموها اعلام کرده بودند که در مراسم حضور به هم برسانند. از آنجاکه اعلام نکرده بودند عموها با خانواده تشریف ببرند یا بی‌خانواده همگی باهم تصمیم گرفتیم که باخانواده بودن بهتر از بی‌خانواده بودن است! این‌جوری داماد هم از همین اول حساب کار دستش می‌آید که عروس بی‌کس‌وکار نیست یک وقتی هوس قلچماق بازی به سرش نزند توی زندگی. همگی تیپ زده و حق‌به‌جانب که بله دختر مال ماست باید دوروبرش باشیم. با مینی‌بوس عموغلام راهی خانه عموحسین شدیم. توی ماشین همه داشتند حرف‌هاشان را یکی می‌کردند تا جلوی خانواده داماد گاف ندهند و خانواده داماد پیش خودشان نگویند بزرگ و کوچک سرشان نمی‌شود و هرکس ساز خودش را می‌زند. پسر عموستار بلند شد و به جمع اعلام کرد: دیگه تکرار نکنیم یادتون نره اونجا جز مردا کسی حق زر زدن نداره.
طول مسیر با صحبت کردن راجع به مهریه و طلا و این چیزها گذشت. سپهر توی بغلم خوابش برده بود. راحت بودم. شیرش را خورده بود و پوشکش راهم تازه عوض کرده بودم. بعد از بیست دقیقه همگی جلوی خانه عموحسین پیاده شدیم، زنگ در را که زدیم زن‌عمو در را باز کرد با دیدن کل طایفه رنگ از رخسارش پرواز کرد اما زود خودش را جمع‌وجور کرد و خوش‌آمدگویی کرد. همگی تک‌تک وارد شدیم عموحسین و ساحل با دیدن ما دچار همان برق‌گرفتگی‌ای شدند که زن‌عمو جلوی در دچارش شد. وقتی همگی نشستیم تقریباً خانه پرشده بود از مهمان، ساحل یک سارافون صورتی‌رنگ تا روی زانو پوشیده بود با شلوار مشکی و روسری صورتی با گل‌های ریز سفید. استرس توی صورتش موج می‌زد. مردها حرف‌هاشان را یکی کردند که چه کسی چه سوالی بپرسد، چه کسی سکه‌های مهریه و میزان طلا را بالا پایین کند… سپهر هنوز توی بغلم خواب بود از ظهری دل‌پیچه داشت، بهش شربت داده بودم. پسر من در حال حاضر کوچک‌ترین نوه خاندان بود. زن‌عمو به اندازه کافی استکان و پیش‌دستی میوه و شیرینی و چنگال و هرچه را که لازم بود از کابینت بیرون آورد و آماده کرد و بعداز گفتن توصیه‌های لازم به ساحل فرستادندش توی اتاق و گفتند تا زمانی که اعلام نکرده‌اند حق ندارد از اتاق بیرون بیاید و چای بیاورد. نیم ساعتی بود نشسته بودیم که خانواده داماد تشریف آوردند. داماد با پدر و مادرش آمده بود. با دیدن کل طایفه یک‌لحظه جا خوردند و با لبخند و احترام وارد شدند. روبوسی و احوالپرسی تقریباً یک ربعی طول کشید و بعد همگی نشستیم. قیافه داماد بدک نبود، قدبلندی داشت جلوی موهایش کمی کم‌پشت‌تر از پشت سرش بود گردن باریکی داشت چنان که انگار کله‌اش روی یک نوشمک سوار بود شبیه عدد نُه! سرش پایین بود، پدرش مردهای فامیل و مادرش زن‌ها و دخترها را ازنظر می‌گذراندند و گاهی هم لبخندی نثار هم می‌کردیم. ابتدا شروع کردند به تعارفات و صحبت‌های معمولی تا کم‌کم یخ مجلس آب شد. عموغلام رو کرد به طرف داماد و گفت: خب شاه‌پسر کمی از خودت بگو، چه کارا می‌کنی؟ به چی مشغولی؟
داماد سر جایش کمی جابجا شد و آب دهانش را قورت داد این را از بالا پایین شدن سیبک گلویش متوجه شدم و بالاخره با استرس و خجالت از آن‌همه چشمی که نگاهش می‌کرد شروع به صحبت کرد: میثم هستم، بیست‌ونه سالمه و شغلم هم جلوبندی‌سازی ماشینه.
دست‌هاش را توی هم قفل کرد و لبخندی زد و گفت همین. عمو جهان گفت: به‌به! دست‌وپنجه ت طلا، یه نگاهی هم به ماشین من بنداز چندروزه روشن نمی‌شه گذاشتم توی پارکینگ خونه داداش حسین همین‌جاس!
داماد سری به نشانه جواب مثبت خم کرد و چشمی گفت. عموجهان از خداخواسته بلند شد و گفت: پس قربونت تا خانما باهم آشنا می‌شن و مجلس گل می‌ا‌ندازه یه تُک پا بلندشو بریم یه نگاهی بهش بنداز و برگردیم بالا.
داماد و پدر و مادرش نگاهی به هم انداختند. داماد که توی معذورات گیر افتاده بود از جایش بلند شد تا با عموجهان برود پایین که عموحسین مانع شد و گفت: وقت واسه این کارا زیاده بذار حالا بیشتر با هم آشنا بشیم.
و نگاه معناداری به عموجهان انداخت. این وسط معلوم نشد کدام از نوه‌های خائن تلفنی به عمه عزت خبر داده بود که امشب مجلس خواستگاری برپاست که عمه عزت هم با آژانس خودش را رساند. حاضرم شرط ببندم زن‌عمو حاضر بود آن شب زلزله بیاید ولی عمه عزت نه! عمه عزت زن سن و سال داری بود و کمی هم زبانش تند بود و همیشه به همه مشکوک! خیلی قشنگ آدم را به آب می‌داد و می‌شست. البته نه از سر دشمنی فقط از سر دلسوزی به قول خودش!
با ورود عمه عزت می‌شد گفت سیبک گلوی همه ما باهم بالا رفت و پایین آمد. زن‌عمو کمی بی‌حال شد مادر بردش توی آشپزخانه و یک لیوان آب‌قند به خوردش داد. بعداز سلام و احوالپرسی عمه عزت نگاه دقیقی به ما انداخت که یعنی دارم برایتان. سپهر کم‌کم داشت بیدار می‌شد و خودش را توی بغلم مثل یک گنجشک کوچک کش‌وقوس می‌داد و دست‌وپایش را می‌کشید، صورتش قرمز شده بود. پاهایم خواب رفته بود نمی‌توانستم بلند شوم و از صحنه بگریزم. عمه عزت وارد گود شد و از شغل داماد پرسید که پاسخ شنید جلوبندی‌ساز هستند. در همین آن صدایی از سپهر کوچولو بلند شد و همه سرها به طرف من چرخید عمه. عموجهان و زن‌عمو و پسرعمو ستار رفتند، عموحسین بیشتر از همه خجالت می‌کشید، سرش را پایین انداخته بود. مادر عروس هم چپیده بود توی آشپزخانه و سقف را نگاه می‌کرد. تنها سپهر سرخوش بود و بازی می‌کرد و با معده‌اش شیر می‌کشید. صدا از کسی در نمی‌آمد. عمه عزت قشنگ همه را به آب داده بود یا به‌قول‌معروف همه را شوهر داده بود. هرکسی خودش را با چیزی مشغول کرده بود. مردها با سبیلشان بازی می‌کردند و زن‌ها هم پرِ روسری یا گوشه دامنشان را پیچیده بودند دور انگشتشان. عمه عزت دوباره سکوت را شکست و گفت: راجع به جهازم باید بگم ما رسم نداریم. دختر بدیم جهازم بدیم! چه معنی داره؟
با اتمام این حرف مادر داماد جیغ خفه‌ای زد و گفت: یا شاه زنگی!
همه آن‌قدر محو صحبت‌های عمه عزت و نبرد تن‌به‌تن‌اش با بقیه شده بودیم که خانواده داماد را پاک از یاد برده بودیم. همه نگاه‌ها به سمت خانواده داماد برگشت. داماد به پشت افتاده بود و دست‌وپایش می‌لرزید و از دهانش کف سفیدی خارج شده بود. مادر داماد مثل مرغی که سرش را بریده باشند و ولش کرده باشند بالای سر پسرش پرپر می‌زد. پدر داماد از عصبانیت قرمز شده بود و داد می‌زد: از تون شکایت می‌کنم شما دیگه چه جور آدمایی هستین!
عمه عزت با خونسردی کامل گفت: صداتو بیار پایین، پسر مریضتو آورده بودی بندازی به ما! عمه عزت مشهور بود به همین بداهه‌گویی‌هاش انگار دست در جیبش می‌کرد و حرف درمی‌آورد. همه دستپاچه شده بودیم. بابا و عموحسین دست‌وپای داماد را گرفته بودند و پدرش سرش را بقیه هم مثل جن‌زده‌ها صحنه را نگاه می‌کردیم بعد از مدتی لرزش داماد تمام شد و داماد به هوش آمد. مادرش را سفت در آغوش کشید و گفت: منو ببرید خونه.
خانواده داماد رفتند. عموحسین مدام عذرخواهی می‌کرد و خودش را شرمنده می‌کرد. اوضاع خانه به‌هم‌ریخته بود. رفتم سراغ سپهر، کارتن را قشنگ قهوه‌ای کرده بود. درست مثل کاری که عمه عزت با مجلس کرد.

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور