پیام شهروند

سلام یک خواهشی ازاستاندار محترم دارم تانسبت به مشکلات ونظرات مردم .به مدیران محترم دستورفرمایند.رسیدگی شود

ضمن تشکر از خدمات شهرداری چه خوب است نسبت به کاشت نهال و درخت مخصوص پارک مثل چنار در پارک توحید اقدام شود چون درختان انار علاوه بر اینکه دیگر تقریباً از بین رفته اند مناسب پارک نمی باشد

سلام مدتهاست روشنایی تقاطع غیر همسطح غدیر ورودی از سمت شوکت آباد لامپ هایش سوخته اداره کل راهداری اقدام نمایند

باسلام جناب اردکانیان وزیر محترم نیرو ایا شماکه نطق بر خوردن یک وعده غذایی مردم میکنید ،ایا خانواده محترمتان میتوانند فقط ۲۴ساعت مثل مردم عادی زندگی کنند تا چه برسد به تناول کردن یک وعده غذایی ، به راستی که عدالت و حق با علی ابن ابیطالب دفن شد

با سلام چرا اداره اوقاف تکلیف تنظیم اسناد مستاجرین خیابان بهمن و ظفر رو مشخص نمیکنن و با بهانه های واهی و بدون استدلال قانونی مردم را سرگردان نگه داشتن ما مالکین که پول دادیم و ملکی رو خریدیم چه گناهی کردیم که سوخته دعوای هییت مدیره قدیم و جدیم بشویم بی زحمت مسئولین اوقاف پاسخگویی نمایند

شما ایرانی‌ها تخیل‌تان خیلی قوی است؛ قضیه نویسندگی و رویاهای آدمیزاد

آوای کرمانشاه، آرش محمودی: همیشه دوست داشتم نویسنده مشهور و بزرگی شوم. خیلی بزرگ. نویسنده‌ای که در قصه‌گویی چیزی در حد و اندازه‌ی گابریل گارسیا مارکز باشد و در تکنیک‌های روایی مثل یوسا و در آخر همچون جرج ارول و کورت ونه گات با زبان طنز آمیزش برُمبد بر احزاب سیاسی و قدرتمندان و اشراف‌زاده‌ها و حتی گاو گوسفندها و… اما این رویا دوام چندانی نداشت و بعدش که با ادبیات ایران آشنا شدم، مرز رویاهام کمی کوچک‌تر شد و شکلش تغییر کرد. حالا دیگر دوست داشتم مثل صادق هدایت باشم و چیزی بنویسم که دست «بوف کور» را از پشت ببندد. البته نمی‌دانم این چه سری است که هرکس دست به نوشتن می‌برد اولش می‌خواهد شاخ هدایت را بشکند! و یک‌راست هم می‌رود سراغ بوف کور. چندماه پیش آقایی به دفتر روزنامه‌مان آمد و گفت: مطلبی دارم و می‌خواهم منتشرش کنم.
گفتم: مطلب‌تان در چه زمینه‌ای است؟
گفت: رمان
بعد گفت: این رمان بعد از بوف کور دومین متن تخیلی ادبیات ایران است.
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و در دلم گفتم درک می‌کنم. همه ما به این مصیبت گرفتار بوده‌ایم. این تخیل بی افسار که معلوم نیست تا کجا می‌خواهد بتازد.
اما من بعد از هدایت با صادق چوبک حال کردم و شروع کردم به گیر دادن به واژه‌های بومی. و قصه‌های مادربزرگم را نوشتم اما حقیقتش خیلی آب دوغ خیاری شد. بعد جلال آل احمد را شناختم و تند و سیاسی و متلک باز شدم. روزنامه می‌خواندم و فحش می‌دادم. با همه تند حرف می‌زدم! جوری که کم‌کم داشتم محبوبیت‌ام را در اقوام از دست می‌دادم. بعد پای غلامحسین ساعدی و خرافات آمد وسط که آن‌هم قصه خودش را داشت. هوشنگ گلشیری را هم شناختم و فهمیدم زبان ادبی مثل کشتی‌گیرهای روس می‌ماند و هی رکب و فن می‌زند به آدم. حتی در مقطع کوتاهی آرزو می‌کردم «زویا پیرزاد» باشم. بله چه اشکالی دارد که یک مرد آرزو کند زن باشد؟ خب اثر مشهورش جوری بود که نمی‌شد از آن دل بکنی. در کنار زویا پیرزاد اما هیچ‌وقت هوس نکردم «فتانه حاج سیدجوادی» باشم چون یاد گرفته بودم پرفروش بودن دلیل خوب بودن نیست. البته بامداد خمار ایشان خیلی هم بد نبود؛ اما در کل این رویاها دست‌بردار نبوده و نیستند هرچند تصور غول شدن در وادی نوشتن البته که بسیار رنگ‌باخته. یعنی در سه چهار یا هشت و نه مقطع از دوران نوشتن به این نتیجه رسیدم که پشم و پنبه زیاد بافته‌ام و خیلی از مردم دنیا نه مارکز را می‌شناسند نه اُرول و نه ساعدی و نه بقیه را. در حالی که اغلب مردم خانم اُپرا وینفری «مجری شوهای معروف» و ساناز و سانیا مینایی «مدرسان آشپزی» را می‌شناسند. خب باید چه می‌کردم؟ می‌رفتم دنبال آشپزی؟ نه. می‌خواهم بگویم نویسنده در عین حال که جهان و آدم‌ها را می‌تواند تغییر بدهد، چقدر بدبخت است! یک‌بار در همین کرمانشاه با توریستی فرانسوی برخورد کردم که زبان فارسی را مثل آب خوردن بلد بود. با کلی شوق‌وذوق شروع کردم از کامو و سارتر و سیمون دوبووار و رمن رولان و مارسل پروست حرف زدم اما شاید باورتان نشود که او فقط ویکتور هوگو را می‌شناخت! یعنی هنوز وقتی به واکنش‌های آن توریست فرانسوی بعد از شنیدن اسم نویسنده‌های بزرگ فرانسه فکر می‌کنم، فشارم می‌افتد. اول فکر کردم دستم انداخته اما قضیه جدی بود. جوری نگاهم می‌کرد که انگار آن اسم‌ها را دارم از خودم در می‌آورم. حتی یک‌بار به همین موضوع اشاره کرد و گفت: آرش تو آدم بذله‌گویی هستی و من زیاد به حرفات اعتماد ندارم.
گفتم: به کدام حرفا؟
گفت: به این اسم‌های فرانسوی که ردیف کردی.
گفتم: ردیف کردم؟ یعنی چی؟
گفت: از کجا معلوم این‌ها نویسنده باشند؟ از کجا معلوم که ساخته ذهن خودت نیستند؟
گفتم: خاک عالم را تو سرت کنن!
واقعاً از صمیم قلب دوست داشتم خاک تمام عالم را روی سرش بریزند. وقتی یک فرانسوی که زبان فارسی را مثل بلبل حرف می‌زند، فکر می‌کند شاید آلبرکامو و سارتر اسم‌های ساختگی و درآمده از ذهن یک کرمانشاهی‌اند، دیگر چه توقعی می‌توان از دنیا داشت. واقعاً جایز است که زمین همچنان به دور خورشید بچرخد؟ توریست فرانسوی جوری که انگار جوک هجده سال به بالا گفته باشم خندید. به تصویر خالی شدن خاک تمام عالم بر سرش قهقهه می‌زد و می‌گفت: شما ایرانی‌ها تخیل‌تان خیلی قوی است!
درکل می‌خواهم عرض کنم توقعی که من در ذهنم از نویسندگی دارم هم واقعی است هم رویا بافی است. البته این رویا را معلم کلاس چهارم دبستانم در من کاشت. آقای امیدعلی. سر زنگ انشا بعد از اینکه متنم را خواندم.
گفت: آرش غلط زیادی نکن! یعنی تو خودت این متن را نوشتی؟
گفتم: بله آقا خودم نوشتم.
گفت: برو عمه‌ات را سر کار بذار.
گفتم: من عمه ندارم.
بچه‌ها خندیدند. آقای امیدعلی گفت: یعنی چی عمه نداری؟ مگه می‌شه که عمه نداشته باشی؟
گفتم: عمه‌ام بچه که بوده مُرده.
کمی سکوت کرد بعد گفت: ولی انشاء خیلی خوب و بی غلط بود. بیار دفترت را ببینم.
بعد به خط نستعلیق که هیچ‌اش را متوجه نشدم، قدری نوشت و گفت: بده پدرت بخواند.
غروب دفتر را نشان پدر دادم. نمی‌دانستم چه نوشته و منتظر ترجمه‌اش بودم. متن را که خواند گفت: امروز چه کردی تو؟
گفتم: هیچی، فقط انشاء خواندم.
خوشحال شد و گفت: دمت گرم!
گفتم: چه نوشته؟
گفت: نوشته این بچه اگر راست گفته باشد و این متن را خودش نوشته باشد یک روزی نویسنده خیلی خوبی می‌شود.
گفتم: نویسنده یعنی چه؟
گفت: یعنی جرج اُروِل، یعنی علی‌اشرف درویشیان، یعنی صادق هدایت…
حال عجیبی داشتم آن شب و بعد از آن فکر می‌کردم قرار است به یکی از کتاب‌هایی که توی کمد پدرم دیده بودم تبدیل شوم. از آن به بعد همیشه پای ثابت زنگ‌های انشاء بودم و آقای امیدعلی هم یک سال تمام گوش داد و سیگار وینستون کشید و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد… بیست سال بعد، آقای امیدعلی را خیلی اتفاقی در محله‌ای پایین‌شهری و در حال غریبی دیدم. جوری که دلم رضا نداد بروم خودم را معرفی کنم و بگویم آن چند خط شما دهنم را سرویس کرد!

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور