آخرین عناوین

عکس‌نوشتی از معین شرفایی؛ «مصدق»

معین شرفایی: برایم عجیب است که این عکس از کدام ساعت‌فروشی شهر گرفته شده. حتماً عکاس این عکس را پیدا می‌کنم. آن ساعتی که گوشه سمت راست تصویر قرار دارد، همان که پایه استیل براق و صفحه نقره‌ای درخشان دارد. و عقربه‌های خشکش ساعت ٣:١٢ را نشان می‌دهد. همان که حتماً چشم هر رهگذری را به خود خیره می‌کند، آن ساعت مال پدربزرگ من است!
مارک ساعت اورینت بود و پدربزرگم که فراش دکتر مصدق بود آن را از خود دکتر هدیه گرفته بود.
پدربزرگم، احمدآقا حالا پانزده سال است که فوت کرده. آن روزها، آخر هفته به اصرار پدربزرگم جمع می‌شدیم خانه‌اش و او برایمان از هر دری سخن می‌گفت. و چشمش که به ساعت می‌افتاد، خاطره ساعت چرچیل را تعریف می‌کرد.
احمدآقا می‌گفت: بعد از کودتای بیست‌وهشت مرداد و دادگاهی مذبوحانه دکتر و هزار خفت دیگر، مصدق را تبعید کردند به احمدآباد. من هم به عنوان راننده به تبعید دکتر رفتم. روزهای یکدستی را طی می‌کردیم و من دوشنبه‌ها می‌رفتم به پست‌خانه تا نامه‌ها و بسته‌های دکتر را بگیرم. اسفند سال ١٣٣٩ بسته عجیبی را که فرستنده‌اش از انگلیس بود تحویل گرفتم. بسته را که به دکتر دادم، با حرص جعبه را با دستان لرزانش باز کرد. اول نامه را خواند و نیشخندی زد. خواستم بروم بیرون اما دکتر مرا نگه داشت، عینک پنسی‌اش را به چشمانش زد و بعد از خواندن نامه، قهقهه بلندی سر داد و همان ساعت را از جعبه کشید بیرون و داد به من. دکتر گفت: تحفه لندن است، مستر چرچیل برایم فرستاده. اختصاصی برای من تولید شده. فقط یک عدد برای من به یادگار! اما من به تو تقدیمش می‌کنم «بعد بلند خندید» و بعد نامه را پاره کرد.
بعد از فوت احمدآقا، در مراسم ختم، نمی‌دانم چه کسی آن ساعت را برد. هنوز به یاد دارم که زیر ساعت حک شده بود:
– Exclusive for Mossadegh Iran’s failed prime minister
– اختصاصی برای مصدق، نخست‌وزیر شکست‌خورده ایران

پی‌نوشت: عکس از: زهرا سلطانی

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور