پیام شهروند

سلام یک خواهشی ازاستاندار محترم دارم تانسبت به مشکلات ونظرات مردم .به مدیران محترم دستورفرمایند.رسیدگی شود

ضمن تشکر از خدمات شهرداری چه خوب است نسبت به کاشت نهال و درخت مخصوص پارک مثل چنار در پارک توحید اقدام شود چون درختان انار علاوه بر اینکه دیگر تقریباً از بین رفته اند مناسب پارک نمی باشد

سلام مدتهاست روشنایی تقاطع غیر همسطح غدیر ورودی از سمت شوکت آباد لامپ هایش سوخته اداره کل راهداری اقدام نمایند

باسلام جناب اردکانیان وزیر محترم نیرو ایا شماکه نطق بر خوردن یک وعده غذایی مردم میکنید ،ایا خانواده محترمتان میتوانند فقط ۲۴ساعت مثل مردم عادی زندگی کنند تا چه برسد به تناول کردن یک وعده غذایی ، به راستی که عدالت و حق با علی ابن ابیطالب دفن شد

با سلام چرا اداره اوقاف تکلیف تنظیم اسناد مستاجرین خیابان بهمن و ظفر رو مشخص نمیکنن و با بهانه های واهی و بدون استدلال قانونی مردم را سرگردان نگه داشتن ما مالکین که پول دادیم و ملکی رو خریدیم چه گناهی کردیم که سوخته دعوای هییت مدیره قدیم و جدیم بشویم بی زحمت مسئولین اوقاف پاسخگویی نمایند

قصه؛ بنیان یک زندگی داستانی

آوای کرمانشاه، معین شرفایی: قصه یعنی هزار بار زندگی و هر زندگی یعنی قصه‌ای که ما را به اعماق جهانی می‌برد که صرفاً ساخته و پرداخته واقعیت‌های ذهن انسان نیست اینکه بلد باشیم قصه تعریف کنیم اصلاً ربطی به نویسنده یا داستان‌نویس بودن ندارد حتی هیچ ارتباطی هم با تئاتر یا فیلم‌سازی و در یک کلام هنر ندارد، قصه‌ها از تجربیات یا حتی حدسیات ما آدم‌ها از آینده می‌آید و اینکه بلد باشیم قصه تعریف کنیم یعنی می‌توانیم مفاهیم شخصی زندگی را درست انتقال دهیم این نقطه عطف همین موضوع است که زندگی چه ربطی به قصه دارد و یا حتی بالعکس! بسیاری از انسان‌ها حین گفت‌وگو با یکدیگر با پیوند دادن تجربیات و داستان‌هایی از زندگی خودشان یا دیگران موضوع موردبحث را بهم پیوند می‌دهند و شیوه قصه‌پردازی قرن‌ها پیش که به صورت نسل در نسل انجام می‌شد را ارائه می‌دهند اما اگر بخواهیم قصه‌ای را درست تعریف کنیم باید زندگی را بفهمیم در واقع اصلاً نیازی نیست از تجربیات و اتفاق‌هایی که در گذشته رخ داده در باب قصه وارد بحث‌ها و گفت‌وگوها کرد بلکه می‌توان قصه تعریف کرد و به غایت کلام قصه ساخت.
قصه ساختن یعنی پیاده کردن درست جزییات زندگی و ادغام درست آن با کلیات آن. بدین شکل که باید زندگی را موشکافانه از منظر خودمان بررسی کنیم، این بررسی یعنی برداشت کاملاً شخصی هر آدمی که می‌خواهد قصه بسازد، راحت‌ترین شیوه که می‌شود مثال زد، این است که آفتاب چه نقشی در افکار و زندگی ما آدم‌ها دارد این خودش می‌شود مقدمه ساختن یک قصه حالا برفرض نقش آفتاب در زندگی مشخص شد آیا قصه ساخته شده است؟
خب باید گفت زمانی قصه ساخته می‌شود که بیایم حتی عنصر موردبررسی را هم پیگیری کنیم مثلاً آفتابی که هر روز نوید یک روز را می‌دهد در نقطه مقابل کره زمین نوید یک شب را می‌دهد و محتمل‌ترین معنی (زندگی دوام ندارد) خب به همین شکل بنیان شکل‌گیری قصه ساخته می‌شود از منظر من آمدوشد شب و روز با دید مثبت یک نیاز است و اگر منفی‌باف باشیم کاملاً بی‌فایده است و حتی تفکرات و مکتب‌ها نیز بر روی یک پدیده‌ای که ساده از کنار آن رد می‌شویم اثرگذار است.
قصه‌ها مانند اثرانگشت کاملاً منحصربه‌فرد هستند؛ بدون شک هیچ‌کس نمی‌تواند قصه دیگران را همان‌طور که آن‌ها ساخته‌اند را به همان شکل فردی تعریف کرد، قصه برای جامعه یک امر دوسویه است و این می‌تواند مضر و یا حتی مفید باشد، شایعه یک قصه است و خبر مهم در یک کشور که دیگر اصل قصه است به نحوی می‌توان این را هم گفت ما در قصه‌ای هستیم که باید آن را درست تعریف کنیم، پیوند قصه با داستان یعنی شاه قصه‌ای که در ذهن می‌گذرد.
قصه ساختن و تعریف کردن یعنی پرداخت به اصل موضوع. خبر حادثه یازدهم سپتامبر بدون شک به گوش هر کسی خورده است، اما آیا تصویری که در ذهن دارید و یا حتی زاویه دید آن و کیفیت دوربینی که آن صحنه هولناک را نشان می‌داد در خاطر دارید؟ موضوع قصه‌ها مهم‌ترین نقش برای ساختن یک قصه محکم است حتی اگر فرم و کلمات دلنشین و پرطمطراق یا حتی شیوه‌های زبانی را از قصه بگیریم ولی محوریت اصلی قصه یعنی موضوع بر جای بماند آن قصه محکم و ماندگار است برای ساخت یک قصه موضوع مهم است و برای تعریف فقط کافی است تعریف کرد حالا اگر بخواهیم قصه را کش بدهیم تا شنونده را میخکوب کنیم کافی است آن را کش بدهیم استاد تعریف قصه را بدون شک شخصیت هزار و یک شب (شهرزاد) می‌دانیم، کسی که با پرداخت به اصل موضوع و ایجاد تعلیق درست‌ترین شیوه قصه‌گویی را به ما یاد می‌دهد، اما آیا عنصر اولیه هر قصه (موضوع) صرفاً مبتنی به یک اتفاق خارق‌العاده است؟
از یک جایی به بعد در سنت داستان‌نویسی یا حتی فیلم‌سازی ما شاهد درام نبودیم مثلاً داستان‌های ریموند کارور درست‌ترین مثال است که ما در حین داستان مدام منتظر یک اتفاق هستیم که به قولی به نقطه اوج برسیم (منظور شیوه‌های قصه خطی است) اما باید گفت مهم‌ترین اتفاقات که در گرو موضوع رخ می‌دهد ارتباط تنگاتنگی با بیرونی بودن یا درونی بدون آن موضوع (اتفاق) دارد، مثلاً آدمی که یک نفر را به قتل می‌رساند به دو شیوه می‌شود روایت شود اول صحنه پرداخت قتل. دوم تصویری که در ذهن قاتل نقش بسته است.
به همین دلیل است که انتخاب موضوع در قصه برمی‌گردد به همان توضیحات ابتدای متن که بررسی موشکافانه زندگی مهم‌ترین شیوه ساخت یک قصه است، حتی در مورد تعلیق نیز می‌توان گفت فرم اساساً از تعلیق انشعاب پیدا می‌کند، اگر برای تعریف یک قصه بخواهیم تعلیق درستی داشته باشیم ناچار به فرم پناه می‌بریم تا خواننده یا شنونده را با خود همراه کنیم اما صرفاً دادن اطلاعات اصلی هدف ما به عنوان یک ساخت قصه نیست بلکه لذت بردن از یک قصه در نهایت به گرو کلمات و شیوه جمله‌بندی برمی‌گردد. پس قصه ساختن مهم‌ترین اصل برای تبدیل شدن به یک قصه‌گو است.
سال‌ها پیش همکلاسی‌ای داشتم که به نظر من استاد تعریف قصه بود این در حالی بود که فرق حافظ و سعدی را به سختی می‌دانست و قصه شنگول‌ومنگول را تا آنجا که به یاد دارم با قصه پینوکیو اشتباه می‌گرفت اما مهم‌ترین چیزی که از قصه‌گویی این رفیقم به یاد دارم درست جلوه دادن آن بود انگار می‌دانست چطور همه‌چیز را در جای خودش قرار بدهد، مثال ساده آن این بود که یک روز شیشه مار غوطه در الکل آزمایشگاه مدرسه را بدون اجازه برداشت و آن را به قیمت کلانی فروخت و با پولش برای خودش یک ساعت خرید به همین راحتی! این رفیق ما آن شیشه مار غوطه در الکل را کش رفت سپس آن را به یک آزمایشگاه طبی در سطح شهر فروخت و این‌طور که خودش اذعان می‌کرد فقط با تعریف کردن اصل واقعیت آن را فروخت یعنی دزدیدن شیشه مار از مدرسه ولی نکته اینجاست از کدام مدرسه؟
این‌طور که خودش به رئیس آن آزمایشگاه گفته بود، آن را از مدرسه‌ای در پنسیلوانیا به ایران آورده و در آنجا یعنی آمریکا سخت به دنبال آن‌گونه از مار (منظور مار درون شیشه) می‌گردند تا آزمایش‌های دقیقی بر روی آن انجام بدهند.
کدام آزمایش؟ کدام مدرسه در پنسیلوانیا؟
تعریف درست قصه یا بهتر بگویم تعریف دروغش فقط به همین یک نمونه ختم نمی‌شد، این دوست من در سطح شهر می‌چرخید و با خرید اجناس کم‌ارزش از سمساری‌ها آن را به عتیقه‌فروش‌ها میفروخت و پول به جیب می‌زد.
مثال دیگر این رشادت کاری فروختن یک قابلمه به یکی از معروف‌ترین عتیقه‌فروش‌ها در کرمانشاه بود با یک ترفند ساده، قابلمه را برد پیش عتیقه‌فروش و به مغازه‌دار گفت این قابلمه مسی یادگار مادر مادربزرگش است که آشپز ناصرالدین‌شاه بوده! خب سند کجاست؟ یک برگ روزنامه قدیمی که اشاره به قابلمه‌ای بود که در مزایده‌ای در تهران به فروش رفته و انگار آن قابلمه جزو اسباب دربار بوده حال آن قابلمه زنگارگرفته بی‌ارزش با تعریف قصه و یک برگ روزنامه قدیمی ارزشمند می‌شد درحالی‌که هیچ‌کدام واقعی نبوده است.
نمی‌خواهم طرفداری از این‌گونه شیوه دروغ‌پردازی کنم ولی تعریف قصه آن هم به شیوه‌ای که آن را باورپذیر می‌کند یکی از اصول مهم در ساخت قصه است، ما با ساخت قصه و سبک و سنگین کردن ضلع‌های آن باید آن را به‌گونه‌ای جلوه بدهیم که مخاطب تحت تأثیر قرار بگیرد، لویی فردیناند سلین نویسنده معروف کتاب سفر به انتهای شب در بسیاری از مصاحبه‌های خود اطلاعات غلط و گاه قصه‌های دروغ از زندگی خود می‌گفت و در پایان مصاحبه‌های با سر دادن قهقهه و خنده می‌گفت همه‌اش دروغ بوده. حال اینکه همه‌اش دروغ بوده یا نه بحث جدایی دار ولی باورپذیر کردن یک قصه یک عامل مهم دارد که نسبت به آنچه گفته شد از همه آن مهم‌تر است و آن این است که قصه باید از اعماق وجود آدمی تراوش کند. شما برای نشانی دادن آدرس منزل‌تان هیچ‌وقت به اشتباه نمی‌افتید یا هیچ‌وقت اسم پدر و مادرتان را فراموش نمی‌کنید چون این اطلاعات تثبیت شده هستند، برای تعریف و ساخت یک قصه باید آن را تثبیت کنیم طوری که حتی مدادی ساده‌ای را وقتی به کسی قرض دادید فقط با چیدن چند کلمه و ساخت یک قصه کوتاه اصل و نصب آن مداد را دهه‌ها جابه‌جا کنید.

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور