ما همه‌ی مرگ‌ها را تجربه کردیم

آوای کرمانشاه، آرش محمودی: اواخر دهه‌ شصت به همراه دایی‌ام و چندنفر از بچه‌محل‌ها رفته بودیم سینما استقلال برای فیلم «دادشاه» قصه یک یاغیِ چشم آبیِ بلوچ که بر علیه خان‌زاده‌ها شوریده بود.
صحنه افتتاحیه فیلم، کشتار گله‌ای گوسفند بود. گله‌ای که متعلق به یکی از اهالی همان منطقه بود. یک نفر از میان شکاف کوه‌ها اسلحه به دست گرفته بود و رمه را قلع‌وقمع می‌کرد… من که خیلی کم سن و سال بودم، تحمل نکردم و بلند شدم و دادوهوار راه انداختم که: نکُشید! نکُشید!
بعد مأمور سالن چراغ‌ها را روشن کرد و جمعیت با دیدنِ چهره گریان من و فریاد نکشید نکشید، زدند زیر خنده و دوباره مأمور چراغ‌ها را خاموش کرد و بعد به دادشاه خبر دادند که ظلم از حد گذشته و خان‌زاده‌ها دارند با مرگ مردم دادوستد می‌کنند…
دادشاه شاید اولین برخورد جدی من و هم‌نسلان من با مرگ بود. خب ما کوچک بودیم و هنوز با مرگ غریبه. هنوز در فکر اینکه چطوری توپ پلاستیکی را باید جلد بگیریم که طبله نکند، یا اینکه وقتی آلوچه باغ‌های سراب قنبر رسید، دستبردی بزنیم بی‌آنکه ردی از خودمان جا بگذاریم، مرگ برای من و برای بچه‌های کوچه عباس خلاصه می‌شد در شمایلی که در کارتون‌های خارجی دیده بودیم. تصویر کلیشه‌ای مردی که شنل بلند مشکی به تن داشت و عصای درازی به دست، یکهو از دل تاریکی بیرون می‌جست و یقه قهرمان داستان را می‌چسبید و اغلب هم شکست می‌خورد. توی کارتون‌های آن سال‌ها، فقط آدم بدها می‌مردند. مرگ فقط مال جنایتکارها و دزدها بود…
اما بعد از سینما استقلال و دادشاه، مرگ برای ما از زیرخان حیاط قدیمی جان گرفت. انگار یک نفر پشت دبه‌های تُرشی و گالن‌های نفت کمین کرده بود تا هرکس گفت «ف»، فلفور بر بالینش حاضر بشود و روح طرف را مثل ماهیگیری که ماهی‌ها را از تور جدا می‌کند و توی سطل می‌اندازد، از تن‌مان بکشد بیرون و پرت کند به آسمان. برای همیشه. بعد، مرگ برای من جلوه بیرونی‌تر و جدی‌تری به خود گرفت. وقتی ننه مُرد حس کردم با یک مسئله‌ای بی‌بازگشت طرفم. این شیون و زاری که نزدیکان می‌کنند دلیل دارد و دلیلش به صفر رسیدنِ امکان دیدن ننه در کالبد جسمی‌اش بود. یک روز صبح که ما از خواب بیدار شدیم، ننه برنخاست و آب سماور داغ نشد و بوی نان سنگ تازه خانه را برنداشت. پدرم و عموها زدند زیر گریه و مادرم و زن‌عموها شیون سر دادند. و ما بچه‌ها تازه آنجا بود که جلوه جدی‌تری از مرگ را دیدیم. مرگ در خواب. بعد فکر کردیم ملک‌الموت در خواب به سراغ ما می‌آید و روح را از تن می‌برد.
از دادشاه تا تاریخ فوت ننه، ما کمی با مرگ عجین شدیم. مرگ مثل دختر دم بختی بود که مدام خودش را از ما پنهان می‌کرد و گاهی اما یک رخی نمایش می‌داد. بعد خبر آوردند که قرار است یک نفر را روی تپه، جلو چشم همه ما به دار بکشند. اولش باور نکردیم اما بعد که طرف را آوردند و حکمش را خواندند و بستندش به جرثقیل و کشیدندش به طوق آسمان، جلوه خوفناکی از ملک‌الموت را دیدیم که تصویر سعید راد و ننه و دختر دم بخت را تاراند و محو کرد. حالا دیگر می‌دانستیم که مرگ می‌تواند بی‌پرده و بی‌حیا هم باشد. می‌تواند بزند به دل حادثه و وسط جمعیت سبز شود و جان بستاند. آن روز سخت که گذشت مرگ به ما نزدیک‌تر و ترسناک‌تر شد اما دیری نپایید که پای فیلم‌های خارجی به خانه‌ها باز شد. مرگ‌های ریزودرشت. در فیلم‌های اروپایی آمریکایی. مرگ «جان تراولتا» در فیلم «بی چهره» مرگ مزدورها در «حرفه‌ای» مرگ کسانی که گناهان کبیره می‌کردند در فیلم «هفت» و کلی مرگ که هرکدام شکلی جدید و جذاب داشتند. حالا ما از ملک‌الموت نمی‌ترسیدیم و حتی گاهی هوادارش بودیم که بگیرد و بستاند و زمین را از وجود زندگان پاک کند.
اما هرچه با خودمان و اطراف‌مان کلنجار می‌رفتیم، انگار جای یک چیز خالی بود. خلائی که خودمان هم نمی‌دانستیم چطوری قرار است پر شود. خلائی که با مرگ‌های دفاع مقدس هم پر نشد. که شاید عمیق‌تر هم شد. تصویری سانتیمنتال از مرگ که بیشتر شبیه شوخی بود تا تأثر…
اما یک‌شب، یک تصویر، از یک سریالِ وطنی همه‌چیز را به هم ریخت. سریالی که نه پروداکشن آن‌چنان قدری داشت، نه جلوه‌های بصری‌اش به پای فیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی می‌رسید و نه حتی اسم دهن پرکنی داشت. اگر درست یادم مانده باشد، دوشنبه‌ها آخر شب پخش می‌شد. تلویزیون‌های کوچک و سیاه‌سفید، هر دوشنبه تا پاسی از شب روشن بودند و صدایی غرش‌کنان کوچه‌های تنگ و ترش را می‌نوردید و پیچ می‌خورد «بنگر که از هفت آسمان، جایی فراسوی زمان، نوری هبوط می‌کند، در غربتِ این لامکان»
و بعد همه‌ی بچه کل می‌انداختیم که ببینیم چه کسی می‌تواند بیشتر شبیه آن نغمه‌خوان باشد.
اما این‌ها باز حاشیه بود. اصل ماجرا این بود که مرگ رکن اساسی قصه بود و یکی از درخشان‌ترین مرگ‌های تاریخچه ذهن ما در لابه‌لای همین نغمه‌ها نمایان شد… آنجا که ابن عقیل زخمی سخت برداشت و طاقت نکرد و در آغوش مولایش جان داد… مرگ نبود که، محشر بود. بالاتر از همه مرگ‌هایی که دیده بودیم. حتی بالاتر از مرگ ننه و مرگ «ژان رنو» این بار به جای سعید راد، بیژن امکانیان از آن لحظه به بعد برای ما تبدیل شد به کسی که مرگ را پله‌ای یا شاید چند فرسنگ ارتقا داد. نه هراسی بود نه دختری که خودش را پنهان کند. نه هولناک بود نه خوف انگیز. در آغوش موسی‌الرضا بود و می‌خندید. و یکهو از دل تلویزیون‌ها نغمه دیگری برخاست که میخکوب‌مان کرد. بر فراز ملودی‌های بابک بیات، همسو با نازک لبخند بیژن امکانیان، محمد اصفهانی فریاد زد «بشکست اگر دلِ من به فدایِ چشم مستت/ سرِ خُمِ می سلامت شکند اگر سبویی» و بعد ابن عقیل ساکت شد. ما مرگ‌های بسیاری را دیدیم از دادشاه تا مرگ تلویزیون‌های کوچک و این آخری‌ها، مرگ سینماهای شهر. ما همه‌ی مرگ‌ها را تجربه کردیم…

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور