تاریخ : شنبه, ۳۱ اردیبهشت , ۱۴۰۱ Saturday, 21 May , 2022
5
خانه دسته‌بندی نشده

مرثیه‌ای برای دختری که آرزو داشت سلبریتی شود

  • کد خبر : 14400
  • 21 تیر 1400 - 21:10
مرثیه‌ای برای دختری که آرزو داشت سلبریتی شود

آوای کرمانشاه، علی پورداراب: به رسم همیشگی یکشنبه‌ها، اعضای تحریریه نشریه در دفتر حاضر بودیم تا اولین شماره سال ۹۷ آوای کرمانشاه را ببندیم. در لابه‌لای کار، امیر سنجابی که آن روزها دبیر سرویس اجتماعی آوا بود، صدایم زد و گفت: «علی! هنوز دوست داری صفحه‌ای که پیش از سال در موردش صحبت کردیم را، […]

آوای کرمانشاه، علی پورداراب: به رسم همیشگی یکشنبه‌ها، اعضای تحریریه نشریه در دفتر حاضر بودیم تا اولین شماره سال ۹۷ آوای کرمانشاه را ببندیم. در لابه‌لای کار، امیر سنجابی که آن روزها دبیر سرویس اجتماعی آوا بود، صدایم زد و گفت: «علی! هنوز دوست داری صفحه‌ای که پیش از سال در موردش صحبت کردیم را، استارت بزنیم؟»، گفتم چرا که نه؛ من هستم، از هفته بعد شروع کنیم. گفت: «راست‌اش، یکی از بچه‌های کلاس داستان‌نویسی آوا، خانمی را معرفی کرده که به کار در روزنامه علاقه دارد؛ خودش هم یک بار باهام تماس گرفت و گفت می‌خواهم در نشریه‌ای که هستید کار کنم.» گفتم تجربه کار در نشریه را دارد؟ امیر گفت: «نه! ولی به نوشتن علاقه دارد.» گفتم بهش بگو باهام تماس بگیرد ببینم می‌شود کاری کرد یا نه…
دوشنبه عصر داشتم از آوا می‌رفتم سمت منزل که گوشی همراه‌ام زنگ خورد، شماره را نشناختم، اما جواب دادم. خانمی پشت خط گفت: «سلام آقای پورداراب، من زینب ابراهیم‌پور هستم»، گفتم سلام، وقت بخیر، ببخشید، اما به‌جا نیاوردم! گفت: «همان خانمی هستم که آقای سنجابی در موردم با شما صحبت کرده و قرار هست همکارتان بشوم!»، خندیدم و گفتم خوب خودتان بریدید و دوختید، صحبت کرده، اما قراری نبوده… دوید توی حرفم و گفت: «خیال‌تان راحت، از پس کار بر‌می‌آیم؛ الان باید چه‌کار کنم؟»، گفتم تجربه کار روزنامه‌نگاری دارید؟ گفت: «نه، اما می‌نویسم»، گفتم خب من نمی‌دانم در چه مورد می‌نویسید، اما کار روزنامه‌نگاری اصول خودش را دارد. گفت: «مشکلی نیست، انجامش می‌دم، من می‌تونم!»، گفتم خیلی خب، اجازه بدهید تا فردا به شما خبر می‌دهم. گفت: «من فردا منتظر تماس شما هستم که بگویید چه‌کاری باید انجام بدهم.» یک‌جورهایی می‌خواست من را در عمل انجام شده قرار بدهد و کار را تمام کند. گفتم حالا تا فردا به من اجازه بدهید؛ من مشخصاً می‌خواهم با کسی همکاری کنم که تجربه کار روزنامه‌نگاری داشته باشد، می‌خواهم برود برای صفحه‌ای که در نظر دارم مصاحبه بگیرد. گفت: «خیال‌تان راحت، مصاحبه با من. فرد را معرفی کنید و مصاحبه‌تان را تحویل بگیرید.» اعتمادبه‌نفس در کلام‌اش موج می‌زد. با شوق عجیبی صحبت می‌کرد و می‌خواست هرطور شده تأییدیه را بگیرد. راست‌اش از اینکه تجربه کار در نشریه نداشت می‌ترسیدم. با خودم گفتم در حین کار لنگ خواهیم زد. به‌هرحال، با خودم گفتم بگذار الان جواب منفی ندهم؛ گفتم تا فردا خبرتان می‌کنم. گفت: «ممنونم؛ اگر یک زمانی هم مشکلی بود، از خودتان یا آقای سنجابی کمک می‌گیرم؛ فقط اجازه بدهید کار را شروع کنم.» این نکته آخر را به شکلی بیان کرد که توپ را بیندازد در زمین ما. گفتم تا فردا، چشم، امری نیست؟ گفت: «نه، ممنون، فردا بگویید قرار است اولین مصاحبه‌ام با چه کسی باشد. خدانگهدار.» خداحافظی که کردم، از اعتماد‌به‌نفس بالای‌اش خنده‌ام گرفت. به راستی خودش بریده و دوخته بود. با امیر سنجابی تماس گرفتم و مکالمه‌ام با خانم ابراهیم‌پور را برای‌اش شرح دادم و گفتم نظرت چیست؟ امیر گفت: «به نظرم بگوییم بیاید کار را شروع کند، ببینیم چه می‌شود.» گفتم امیر! اگر از پس کار برنیامد چه؟ گفت: «تا آن موقع فکری می‌کنیم؛ اما بازهم تصمیم نهایی با خودت، بنشین و سبک و سنگین کن ببین چه‌کاری به صلاح است، من نظرم مثبت است.» مکالمه‌ام با امیر که تمام شد، دیدم رسیدم منزل. درگیر چندتا کار شدم و کلا بی‌خیال صفحه و مصاحبه و این چیزها. شب بود که پیامی برای تلفن همراه‌ام آمد. نگاه کردم دیدم متن پیام این است: «سلام. وقت بخیر. ابراهیم‌پور هستم. تصمیم‌تان را گرفتید؟» با خودم گفتم عجب، این خانم تا اوکی نگیرد ول‌کن ماجرا نیست. پیام فرستادم و گفتم ان‌شاءالله فردا خبرتان می‌کنم.
فردا صبح تماس گرفتم و شرایط کار و صفر تا صد ماجرا را برای‌شان توضیح دادم. اعتمادبه‌نفس و شوق دیروزی‌اش چند برابر شده بود. گفتم سوالات را تا شب برای‌تان می‌فرستم؛ اما شما نباید به همین سوالات اکتفا کنید، یک‌ دفعه می‌بینید مسیر مصاحبه عوض شد، شما باید مدیریت‌اش کنید. گفت: «نگران نباشید، از پس کار برمی‌آیم.» بعد پرسید: «مصاحبه اولم با چه‌کسی است؟»، گفتم آقای رنجبر، فرماندار کرمانشاه. گفت: «به‌به، شماره تماس‌شان را برای هماهنگی بفرستید.» گفتم خانم ابراهیم‌پور! کار به این سادگی‌ها نیست، خیلی نکات را باید به شما گوشزد کنم، فعلاً بروید و این مصاحبه را بگیرید، بعد تشریف بیاورید دفتر که در مورد نگارش و تنظیم مصاحبه صحبت کنیم. دیدم دارد مِن مِن می‌کند؛ گفتم اتفاقی افتاده؟ گفت: «باید یک نکته‌ای را خدمت شما بگوییم، البته ای‌کاش دیروز می‌گفتم، ولی خب ترسیدم که کار را به من نسپارید، بابت پنهان‌کاری‌ام عذر می‌خواهم!»، گفتم چه شده، خانم؟ بگویید لطفاً؟ گفت: «من، من صحنه زندگی می‌کنم، ساکن کرمانشاه نیستم؛ اما مطمئن باشید نمی‌گذارم این مورد روی کارم تأثیر بگذارد.» آه از نهادم برآمد. گفتم کار سختی است خانم، خیلی‌ از کارها باید در دفتر نشریه انجام شود، سخت است، سخت؛ اصلاً حس می‌کنم نشدنی است. گفت: «خواهش می‌کنم نگران نباشید؛ قول می‌دهم این که ساکن کرمانشاه نیستم به کارم آسیب نزند…» گفتم واقعاً نمی‌دانم چه بگویم… آخر؛ گفت: «خواهش می‌کنم نه نیاورید، بگذارید چند شماره امتحانی مصاحبه بگیرم، ببینیم چه می‌شود.» گفتم باشد، بسم‌‌الله، شروع کنید.
و این‌گونه بود که زینب ابراهیم‌پور همکار ما شد در آوای کرمانشاه. مصاحبه اول‌اش را با فضل‌اله رنجبر گرفت. در مورد شیوه نگارش و تنظیم مصاحبه‌اش تلفنی صحبت کردیم، انجام داد و فایل مصاحبه و عکس و فایل صوتی را برای‌ام ارسال کرد. این داستان به همین شکل ادامه پیدا کرد. مصاحبه‌ها را می‌گرفت، فایل را پیاده می‌کرد و بعد از تنظیم، برای من می‌فرستاد تا من ویرایش نهایی را روی متن‌ها انجام بدهم. بعد از چند شماره دیدم درخواستی داشت؛ گفت: «می‌شود اسم بخش مصاحبه من را بگذارید “صندلی داغ”؟ این پیشنهاد یکی از مصاحبه‌شونده‌هاست.» گفتم مخالفتی ندارم؛ اگر خودتان صلاح می‌دانید همین اسم را انتخاب کنید. زینب ابراهیم‌پور، شد مسئول ستون “صندلی داغ” آوای کرمانشاه. هر هفته مصاحبه داشت. از مدیران، سیاسیون، چهره‌های فرهنگی، هنری، ورزشی و … مصاحبه می‌گرفت و ارسال می‌کرد. روند کار مثل قبل بود، مصاحبه می‌گرفت و بعد از پیاده کردن می‌فرستاد و من، بعد از دوباره‌خوانی‌اش، هرکجا لازم بود را ویرایش می‌کردم. بعد از چند شماره، متوجه شدم کارش دارد بهتر می‌شود. معلوم بود تلاش را چند برابر کرده است. گفتم این را به او بگویم تا انگیزه‌اش بیشتر شود. تماس گرفتم و برای‌اش توضیح دادم که کارش با روز اول خیلی فرق کرده و می‌شود تفاوت را در نوع مصاحبه و همچنین شیوه تنظیم متن مشاهده کرد. خوشحال شد و به یک باره گفت: «من کارهای سخت‌تر از این را انجام داده‌ام؛ مصاحبه که چیزی نیست!» گفتم درود بر شما، موفق باشید، لطفاً دست از تلاش برندارید. بلند خندید و گفت: «من سرطان را شکست داده‌ام، سرطان خون!» یکه خوردم؛ گفتم جدی؟ گفت: «بله، اما تمام شده، درمان شده‌ام؛ با همه سختی‌ها و مصیبت‌های‌اش شکست‌اش داده‌ام.» در پایان مکالمه، ضمن تحسین‌کردن‌اش، برای‌اش آرزوی سلامتی کردم.
همکاری‌ زینب ابراهیم‌پور با آوای کرمانشاه ادامه پیدا کرد و من و مجموعه نشریه همچنان فقط تلفنی با ایشان در ارتباط بودیم. ندیده بودیم‌اش اما او از خودش در ذهن ما تصویر یک دختر قدرتمند، شاد، و سرزنده را ساخته بود. چند باری که در مورد مصاحبه‌های‌اش تماس گرفت، در لابه‌لای صحبت‌های‌اش می‌گفت که می‌خواهد از داستان‌نویسی و روزنامه‌نگاری پل بزند به جاهایی که آرزویش را دارد؛ می‌گفت می‌خواهم به آن بالابالاها برسم. می‌خندید و این‌ها را لابه‌لای کار بیان می‌کرد. می‌دانستم که کلاس داستان‌نویسی می‌رود، یک بار هم گفت که کلاس سخنوری و فن بیان می‌رود. کلاً آدم پرتلاشی بود و در کارش وسواس به خرج می‌داد.
یک بار قرار بود از طرف نشریه برویم با برادران محبی مصاحبه کنیم؛ خانم ابراهیم‌پور خبردار شد و تماس گرفت، گفت: «می‌شود من هم بیایم و سوالات خودم را از برادران محبی بپرسم؟» گفتم اجازه بده با سردبیر هماهنگ کنم، به شما خبر می‌دهم. صحبت کردم، سردبیرمان گفت چه ایراد دارد، ایشان هم باشد، جمعی می‌رویم مصاحبه. به ایشان خبر دادم. روز مصاحبه آمد هیئت کشتی. این شد اولین دیدار مجموعه آوای کرمانشاه با خانم زینب ابراهیم‌پور. مصاحبه با برادران محبی که انجام شد، راه افتادیم سمت دفتر؛ خانم ابراهیم‌پور گفت من هم می‌آیم آوا چند دقیقه‌ای صحبت کنیم. آمد، همان دختری بود که از پشت تلفن شناخته بودیم‌اش؛ شاد، سرزنده، قوی و بااعتمادبه‌نفس بسیار بالا. صحبت که می‌کرد سعی می‌کرد بین بیان و زبان بدن‌اش تناسب برقرار کند. آن روز خیلی بیشتر از خودش گفت. با سردبیرمان که صحبت می‌کرد، می‌گفت که می‌خواهد برسد به آن بالابالاها؛ گفت دوست دارد سلبریتی شود، می‌گفت می‌خواهد مجری تلویزیون شود و همه او را بشناسند. کلاً فضا را دست‌اش گرفته بود. داستان سرطان و مبارزه‌اش با آن را تعریف کرد و گفت باقدرت شکست‌اش داده. همه این‌ها را با خنده می‌گفت. اصلاً مجال نمی‌داد کسی حرف بزند؛ پشت سرهم کلمات را قطار می‌کرد و از آینده می‌گفت. می‌گفت هر آنچه تا به امروز اتفاق افتاده مال گذشته بوده؛ من باید آینده را بسازم. بسیار به فردا امید داشت. امید را می‌شد در کلام و چشمان‌اش دید. بسیار میل به زیستن داشت؛ شاید چون با بیماری مبارزه کرده بود و به قول خودش شکست‌اش داده بود، این‌گونه میل به زیستن داشت. نمی‌دانیم، واقعاً نمی‌دانیم.
همکاری زینب ابراهیم‌پور با ما ادامه داشت تا اینکه یک روز تماس گرفت و گفت می‌خواهد خودش را برای چالش دیگری آماده کند. گفت: «آوا را با اینکه دوست دارم، باید ترک کنم!» گفتم اتفاقی افتاده؟ گفت: «نه، فقط می‌خواهم کار جدیدی را آغاز کنم.» اصرار نکردم؛ گفتم امیدوارم تصمیم درستی باشد. خندید و گفت: «شک نکنید درست است؛ کاری نیست که از پس‌اش برنیایم.» بعد هم با سردبیر صحبت کرده بود و همین‌هایی که به من گفته بود را برای ایشان هم توضیح داده بود؛ حالا شاید کمی با جزییات بیشتر. و البته گفته بود دل‌اش برای آوا تنگ خواهد شد و شاید روزی دو باره به آوا برگشت. به هر حال، زینب ابراهیم‌پور که روزگاری “صندلی داغ” آوای کرمانشاه را مدیریت می‌کرد، از نشریه خداحافظی کرد و رفت. بعد از قطع همکاری دیگر خبری از ایشان نداشتیم. گفتیم بگذار کار جدیدش را با آرامش دنبال کند. بعدها از گوشه و کنار شنیدم که مدتی در نشریه آفتاب کرمانشاه کار کرده و بعد هم دفتر بیمه راه‌اندازی کرده است. دیگر خبری از ایشان نداشتیم تا یکشنبه همین هفته. گویی سرنوشت آوای کرمانشاه و زینب ابراهیم‌پور با یکشنبه‎ها گره‌خورده است. شب بود، آرش محمودی که دبیر سرویس ادبیات آواست، تماس گرفت، گفت: «حال خوبی ندارم؛ امروز اتفاق بدی افتاده»، گفتم چه شده، آرش؟ گفت: «خانم ابراهیم‌پور یادت هست؟ امروز فوت کرده!». گوشی به دست، خشکم زد! باورم نمی‌شد. گفتم آرش! جدی می‌گی؟ گفت: «بله، متأسفانه همان بیماری کهنه و …» با آرش خداحافظی که کردم، مدیرمسئول و سردبیر نشریه منتظر بودند توضیح بدهم چه اتفاقی افتاده؛ ماجرا را شرح دادم، چنددقیقه‌ای خیره به هم ماندیم. سردبیر پرسید: «مگر خانم ابراهیم‌پور نگفت سرطان را شکست داده و کاملاً خوب شده؟» گفتم نمی‌دانم، نمی‌دانم. و واقعاً نمی‌دانستیم. کار را تعطیل کردیم؛ دیگر دست‌مان به کار نمی‌رفت. ما فکر می‌کردیم زینب ابراهیم‌پور، آن دختر شاد و سرزنده و قدرت‌مند، واقعاً بر بیماری‌اش چیره شده است. هنوز هم نمی‌دانیم چه اتفاقی افتاده؛ آیا واقعاً بیماری‌اش را شکست داده بود؟ آیا شکست داده بود و مجدداً در بدن‌اش رخنه کرده بود؟ و آیا منظورش از شکست دادن بیماری این بوده که زندگی‌اش را ادامه می‌دهد و نسبت به سرطانی که داشت بی‌اعتنا است؛ واقعاً نمی‌دانیم. آنچه می‌دانیم این است که زینب ابراهیم‌پور به‌شدت میل به زیستن داشت، او دوست داشت سلبریتی شود، دوست داشت شناخته شده باشد؛ اما مرگ امان‌اش نداد.

لینک کوتاه : http://avayekermanshah.ir/?p=14400

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 1در انتظار بررسی : 1انتشار یافته : 2
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.