نگاهی به رمان‌های منصور علیمرادی؛ از میرجان تا یعقوب لیث

آوای کرمانشاه، معین شرفایی:
تاریک ماه
میرجان راوی تراژدی تاریک ماه است، شخصیتی که از ابتدا تا آخر داستان او را می‌فهمیم و درکش می‌کنیم. منصور علیمرادی در رمان تاریک ماه فضای برون‌شهری را برای پیش برد داستانش انتخاب کرده اما تکنیک‌ها و به کار بستن فرم خاص روایی، رمان را یک سر و گردن بالاتر می‌برد. البته منظور از تکنیک‌های نوشتن جا به جایی راوی یا روش‌های سیال ذهن نیست بلکه بازی با ایده داستان در پروژه‌ی نوشتن است که در خلال بررسی این رمان اشاره به تکنیک‌ها و فرم نوشتن خواهم کرد.
داستان از جایی شروع می‌شود که شخصی به اسم میرجان در حال کشمکش با خودش است و مدام خورشید نامی را مخاطب خودش قرار می‌دهد بعد متوجه می‌شویم میرجان توسط خورشید که مردی از تبار بلوچ است نجات پیدا کرده و حالا در خانه اوست. در ادامه می‌فهمیم که میرجان، خورشید را مخاطب تمام سرگذشت خود قرار می‌دهد اما در بعضی قسمت‌های رمان وقتی خورشید از اتاق خارج می‌شود مخاطب هم انگار که پشت دیواری ایستاده باشد به حرف‌های میرجان که درگیری‌های ذهنی اوست گوش می‌دهد. اینجاست که خاطرات شخصی تبدیل به یک نوع سوبژکتیو می‌شود. میرجان تیر خورده است و توسط خورشید پیدا شده حالا وقت آن است که تعریف کند که بر او چه گذشته. رمان از نظر زمان تبدیل به دو قسمت می‌شود، زمان حال و زمان گذشته. به عبارتی حالِ قصه همان‌طور که در پی ادامه یافتن است شامل چند ساعت می‌شود و (گذشته) چند هفته یا چند ماه را پوشش می‌دهد. میرجان با تعریف گذشته خود نشان می‌دهد چه کسانی بانی آشفتگی و سرگردانی‌اش شده‌اند. این روند تا تیرخوردن او و وامانده شدنش در بیابان و نجات توسط خورشید ادامه پیدا می‌کند و با رفت‌وبرگشت‌های متوالی قصه تعلیق پیدا می‌کند.
اما در مورد میرجان باید گفت که راوی این قصه شخصیتی بی‌گناه دارد و به جرم اینکه برادر او در گذشته پول چند اشرار را بالا کشیده باید مجازات شود، چرا؟ چون طبق قوانین منطقه‌ای یا قومی بلوچ، برادر جای برادر در صورت نبود خود او مجازات می‌شود. میرجانی که در سوگ نامزدش است با حضور ناگهانی اشرار در خانه‌اش مواجه می‌شود و بعد او را می‌ربایند و قصه روی غلتک می‌افتد.
در ادامه میرجان راهی برای فرار از مهلکه اشرار فکر می‌کند، اما این راه طول می‌کشد و همین امر باعث می‌شود شخصیت داستان دچار دگرگونی‌هایی شود، از جمله این‌که توسط اشرار مجبور به کشیدن مواد مخدر می‌شود و همین‌طور با دیدن شخصیت‌های خشمگین و عاری از احساس دچار سرخوردگی می‌شود، ما بین تعریف خاطرات خود برای خورشید از برادرش هیچ صحبتی به میان نمی‌آورد و به‌نوعی نویسنده تلویحاً از تنفر او سخن به میان می‌آورد. میرجان بعد از گذشت مدتی بالاخره شبی کمر همت را می‌بندد و پا به فرار می‌گذارد. در این بین با چندنفر روبه‌رو می‌شود که سبب نجات او می‌شوند و بعد از تعقیب و گریزهای فراوان و گذشتن از کوه‌ها و تپه‌ماهورها به روستای خودش می‌رسد. آنجا متوجه می‌شود، اشرار بعد از فرار او به روستایش آمده‌اند و برادر دیگرش را به ضرب گلوله از پای درآورده‌اند. میرجان که دیگر راهی برای زندگی در روستای اجدادی‌اش ندارد سر به کوه و بیابان می‌گذارد و در جایی بی‌آب‌وعلف و تنی زخم‌خورده توسط خورشید نجات داده می‌شود…
همان‌طور که از تکنیک و فرم، سخن به میان آوردم باید گفت که منصور علیمرادی نویسنده‌ای است که در کنار چینش درست قصه داستان، فرم و دیگر عناصر استاندارد برای یک رمان، از عنصر دیگر که در امر رمان بسیار مهم است بهره برده است و آن زبان است. زبان رمان تاریک ماه در جهت قصه است و به درستی از واژه‌های بلوچی و ساختار جمله‌بندی در آن استفاده شده است، این مهم در بخش‌های مختلف داستان متناسب با شرایط تغییر پیدا می‌کند مثلاً در بخش‌هایی که میرجان، هانی را در ذهن به همسری خود گرفته است زبان رو به شاعرانگی پیش می‌رود یا در بخش‌هایی که تنفر میرجان نسبت به شرایط را می‌خواهد بگوید، منقطع و کوتاه می‌گردد و همین امر سبب می‌شود زبان رمان تاریک ماه پویا و زنده باشد و احساسات را به خوبی منتقل کند. سیری که میرجان در این رمان طی می‌کند می‌توان یک نوع سفر قهرمان دانست، سفری که در پایان دیگر از قهرمان چیزی باقی نمی‌ماند، روبه‌رو شدن متعدد میرجان در شخصیت‌های سخت با آدم‌های مختلف حکایت از یک نوع گردشی دارد که او را به منزلگاه آرامش می‌رساند. میرجان در این سفر دو بار عاشق می‌شود که هردو بار شکست می‌خورد. نامزد و برادرانش را از دست داده و راهی جز پنهان شدن ندارد. این‌ها همه دست آورد میرجان است و رخدادی نابهنگام که میرجان برای خورشید ا ز آن با تعلل سخن به میان می‌آورد، پرونده رمان را می‌بندد.
منصور علیمرادی اثری موفق را خلق کرده که این امر حاصل تجربه سال‌ها نوشتن اوست. بحث رمان مبحث پیچیده‌ای است که رعایت عناصر، فرم و زبان از ضرورت‌های یک رمان استاندارد به حساب می‌آید. علی‌الخصوص قصه‌پردازی که نقش مهمی را در رمان ایجاد می‌کند و ستون اصلی یک رمان موفق قصه‌پردازی است. پالایش یک ایده و به ثمر نشستن آن دقیقا در کارخانه قصه‌پردازی انجام می‌شود و اگر چیزی به آن اضافه یا حتی کم شود رمان از همان ابتدا به مشکل برمی‌خورد اما این قصه‌پردازی چه نکاتی دارد؟
اول چینش شخصیت‌ها، دوم فضاسازی، سوم زبان، چهارم تعلیق، پنجم درام، ششم دست آورد
برای رسیدن به یک استاندارد در رمان، نیاز است که این شش مورد رعایت شود. رمان زمانی شکل و قامت می‌گیرد که حداقل‌های عناصر در آن رعایت شود و همین رعایت کاری بسیار مشکل است و گاهی رمان‌های فارسی این مشکل به چشم می‌آید. عدم تسلط به قصه و نداشتن یک ایده واحد سبب ضربه زدن به شاکله رمان می‌شود. رمان تاریک ماه در وهله اول به رعایت استانداردها پرداخته و در مرحله بعد نویسنده تکنیک‌ها و خواسته‌های فنی خودش را پیاده کرده است. در یک کلام، رمان تاریک ماه زاده صبر و حوصله است.
رمان تاریک ماه در سال ١٣٩۳ برگزیده جایزه هفت‌اقلیم و در سال ١٣٩۴ برگزیده جایزه ویژه سال کرمان شده است.

اوراد نیمروز
نویسنده باید مدام در پی این نکته باشد که در میان آثاری که تولید می‌کند از نظر محتوا تفاوت قائل شود. اوراد نیمروز دقیقا نقطه مقابل تاریک ماه است. چه از نظر زبان و چه از نظر ساختار و نوع قصه. ما در این رمان با آن زبان و ساختار تاریک ماه گونه روبرو نیستیم و نویسنده به خوبی توانسته تفاوت محسوسی بین این دو اثر ایجاد کند.
رمان اوراد نیمروز قصه تاریخ‌دانی به اسم بهمن است که در زندگی با همسرش دچار مشکل شده و تصمیم گرفته مدتی از خانه دور باشد و همین تصمیم او را به جایی سوق می‌دهد که همیشه دوست داشته به آنجا سفر کند. مقصد سفر او کویر لوت است.
بهمن از دوران دانشگاه علاقه زیادی به یعقوب لیث و خاندان صفاری پیدا می‌کند این علاقه تا جایی ادامه می‌یابد که حتی در زندگی شخصی خودش هم مدام در پی زندگی یعقوب لیث است. سفر به کویر لوت به دنبال پیدا کردن مکانی است که روزی یعقوب لیث در آنجا حکمرانی می‌کرده.
بهمن بعد از آنکه به کویر می‌رسد به علت اینکه بلده راه او را همراهی نمی‌کند گم می‌شود و بعد از آوارگی در بیابان مردی به اسم شابان که از ساکنان کویر است او را نجات می‌دهد اما ماجرا از همین جا شروع می‌شود که بهمن سال‌ها به دنبال خاندان صفاری و یعقوب بوده حالا در گم‌گشتگی بیابان و برخورد با شابان به‌نوعی او را به خواسته‌ای که سال‌ها انتظارش را کشیده می‌رساند چرا که شابان به زبان فارسی تسلط ندارد و مانند افرادی صحبت می‌کند که در دوره صفاری می‌زیسته‌اند.
بهمن از اینکه نجات‌یافته بسیار خوشحال می‌شود اما بعد از چند روز زندگی در میان خانواده شابان تصمیم می‌گیرد که به شهر خود برگردد اما چون زبان اهالی و نقشه راه را بلد نیست به اجبار به گذران زندگی می‌پردازد تا اینکه روزی مرد خراسانی‌ای به روستا می‌آید که رابطه صمیمانه‌ای با شابان و خانواده او دارد و بهمن شرح گم‌شدن و نجات خود را تعریف می‌کند.
بر اساس آنچه که در تاریخ خوانده است متوجه می‌شود دختر زیبایی که -خواهرزاده شابان- است و در روستا زندگی می‌کند احتمالاً از نوادگان یعقوب لیث است. باری بهمن هرچه قدر از مرد خراسانی خواهش می‌کند که او را به شهر ببرد موافقت نمی‌کند چرا که شابان و خانواده‌اش از بهمن خوششان آمده و معتقد هستند چون او را نجات داده‌اند پس مال آن‌هاست و باید با آن‌ها زندگی کند و حتی رمان تا جایی پیش می‌رود که می‌خواهند بهمن را به زور به عقد خواهرزاده شابان در بیاورند.
نکته‌ای که از لحاظ فرمی در این رمان وجود دارد گنجاندن خاطرات و زندگی بهمن است که به صورت لایه‌های پی‌درپی مرتبط با زندگی حال بهمن در حال بازگو شدن است، فلش فوروارد در این رمان چندبار به کار برده می‌شود که از آینده بهمن با همسرش حکایت می‌کند و این فلش فورواردها از ابتدای سفر بهمن تا آخر مدام در حال تکرار شدن است. این روند که در ذهن بهمن در حال گذر است مدام با عشقی که به همسرش دارد مجادله می‌کند به‌نوعی تقابل عقل (فلش فوروارد) و احساس از دغدغه‌های بهمن می‌شود و در نهایت دل‌تنگی و علاقه به همسرش علیرغم مشکلات بسیاری که در زندگی داشته‌اند او را به زندگی برمی‌گرداند.

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور