پیام شهروند

سلام یک خواهشی ازاستاندار محترم دارم تانسبت به مشکلات ونظرات مردم .به مدیران محترم دستورفرمایند.رسیدگی شود

ضمن تشکر از خدمات شهرداری چه خوب است نسبت به کاشت نهال و درخت مخصوص پارک مثل چنار در پارک توحید اقدام شود چون درختان انار علاوه بر اینکه دیگر تقریباً از بین رفته اند مناسب پارک نمی باشد

سلام مدتهاست روشنایی تقاطع غیر همسطح غدیر ورودی از سمت شوکت آباد لامپ هایش سوخته اداره کل راهداری اقدام نمایند

باسلام جناب اردکانیان وزیر محترم نیرو ایا شماکه نطق بر خوردن یک وعده غذایی مردم میکنید ،ایا خانواده محترمتان میتوانند فقط ۲۴ساعت مثل مردم عادی زندگی کنند تا چه برسد به تناول کردن یک وعده غذایی ، به راستی که عدالت و حق با علی ابن ابیطالب دفن شد

با سلام چرا اداره اوقاف تکلیف تنظیم اسناد مستاجرین خیابان بهمن و ظفر رو مشخص نمیکنن و با بهانه های واهی و بدون استدلال قانونی مردم را سرگردان نگه داشتن ما مالکین که پول دادیم و ملکی رو خریدیم چه گناهی کردیم که سوخته دعوای هییت مدیره قدیم و جدیم بشویم بی زحمت مسئولین اوقاف پاسخگویی نمایند

هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو اینجاست؛ سخنی چند درباره شاعری محسن چاوشی!

آوای کرمانشاه، دکتر محسن احمدوندی: محسن چاوشی از خوانندگانی است که در سال‌های اخیر با ایجاد پیوند بین موسیقی پاپ و شعر کلاسیک توانسته است یک گامِ روبه‌جلو در عرصه موسیقی بردارد. او از یک سو به مدد موسیقی شاد و سرزنده آثارش توانسته به سلیقه نسل جوان، پاسخی درخور بدهد و از سویی دیگر با انتخاب اشعاری فاخر از مولانا، طیفی وسیع از دوستداران موسیقی سنتی و ادبیات کهن فارسی را به شنیدن آثارش علاقه‌مند کند. چه بسیار جوانان و نوجوانانی که در این سال‌ها نام مولانا را برای نخستین بار به واسطه آهنگ‌های او شنیدند و متوجه شدند که سرزمین‌شان شاعری به نام مولانا هم داشته که شعرهایی شورانگیز و طرب‌افزا سروده است. تا اینجای کار همه اهالی فرهنگ و هنر قدردان محسن چاوشی هستند و خواهند بود. اما این خواننده عزیز به تازگی سه آهنگ با نام‎های «شرح الف»، «او» و «طاق ثریا» خوانده که مایه تعجب و تأسف است. چاوشی در این سه آهنگ دیگر به سراغ اشعار مولانا نرفته است و گویا وسوسه شده که این‌بار علاوه‎بر آهنگ‌سازی و خوانندگی آثارش، شعرشان را هم خودش بسراید، برای همین هم چند وزن ریتمیک و دوری را انتخاب کرده و هرچه کلمه و جمله بی‌سروته و بلاتکلیف را که دم دستش بوده در آن‌ها ریخته و لابد فکر کرده اشعاری در حد و اندازه اشعار مولانا سروده است، شعرِ این سه اثر آن‌قدر پُر ایراد هستند که نیازی به نقد ندارد، یعنی اصلاً شعر نیستند که بشود با معیارهای شعر سراغشان رفت و نقدشان کرد و اگر من در اینجا از واژه «شعر» استفاده می‌کنم از سرِ ناچاری است. این «مثلاً شعرها» در خیلی جاها ایراد وزنی دارد، قافیه و ردیفشان لَنگ می‌زند، بین مصراع‌هایشان پیوند استواری نیست، جملاتشان اغلب ناقص و نامفهوم‌اند، ایرادهای نحوی بی‌شمار دارند، برخی از اجزای جملاتشان غایب است، گاهی نهاد نیست، گاهی مفعول نیست، گاهی مسند نیست و گاهی هم فعل جمله غیبش زده است، برخی تعابیر آن‌ها سخیف‌اند و برای بسیاری از ابیات آن‌ها به ضرب زور هم نمی‌توان معنایی تراشید. کسی که با الفبای شعر آشنایی داشته باشد ـ منظورم سواد خواندن یک شعر به زبان فارسی و فهمیدن معنای آن است، نه سواد آکادمیک ادبی ـ می‌داند که این‌ها که محسن چاوشی گفته، هرچه باشد شعر نیست. البته من هم می‌پذیرم که هنر عرصه نوآوری است اما خواننده‌ای مثل محسن چاوشی باید بهتر از من بداند که هر معلّق‌زدنی در عرصه هنر، نوآوری محسوب نمی‌شود. موسیقی و شعر اگرچه دو همسایه دیوار به دیوارند، اما این امر به این معنا نیست که اگر هنرمندی در یکی از این عرصه‌ها توانمند بود، می‌تواند در عرصه دیگر هم موفق باشد. محسن چاوشی باید بداند که شاعری مثل مولانا میراث‌دار هفت قرن تمدن ایرانی ـ اسلامی است، ناخودآگاهش مملو از کلمه و کلام است، دهن که باز می‌کند شعرْ خود جاری می‌شود، مولانا به سراغ شعر نمی‌رود، بلکه این شعر است که سراغ او را می‌گیرد. او همان‌گونه که حرف می‌زند شعر می‌گوید: سهل و ساده و روان و طرب‌انگیز، این امر نباید ما را دچار این توهم کند که ما هم می‌توانیم مثل او شعر بگوییم. در این هفت قرنی که از عصر مولانا گذشته است، مقلدان بسیاری سعی کرده‌اند از روی دستش رونویسی کنند، اما هرگز نتوانسته‌اند حتی به آستان شعر او نزدیک شوند، چه رسد به این‌که چون او شعر بگویند. محسن چاوشی باید این را فراموش نکند که هفت قرن است که مولانا بی‌رقیب و بی‌نظیر مانده است، یعنی میلیون‌ها شاعر بعد از او آمده‎اند و رفته‎اند و او آمده است و مانده است، چون رفتنی نبوده است، ماندنی بوده است و ماندگار. امیدوارم بعد از این محسن چاوشی دیگر سراغ شاعری نرود، اما اگر باز هم خدایی‌ناکرده وسوسه شد که شعرهای خودش را بخواند، قبل از هر چیز آن‌ها را برای یکی دو نفر فارس‌زبان بخواند و اگر آن یکی دو نفر شعرهایش را فهمیدند و توانستند معنایی برای آن‌ها سرِ هم کنند، کارش را ضبط و منتشر کند.
چون برخی از منتقدان پیش از این درباره اشعار دو اثر «شرح الف» و «او» سخن گفته‌اند، و خود من هم پیش از این در نقد «او» چیزی در کانال شخصی‌ام نوشته‌ام، در اینجا نگاهی به شعر «طاق ثریا» خواهم انداخت و برخی از کاستی‌های آن را بیت به بیت برمی‌شمرم.

من جلد تو هستم بر بام تو هستم
تو شمس منی من خورشیدپرستم
[در مصراع اول، تکرار فعل «هستم» با این فاصله کم، ناپسند است. در ضمن در مصراع دوم ما با دو جمله مواجهیم، جمله اول «تو شمس منی» و جمله دوم «من خورشیدپرستم»، وزن شعر دوری است و ارکان آن به این شکل است «مفعول فعولن / مفعول فعولن»، اما شاعر چون نتوانسته در هر دو رکن یک جمله را تمام کند، «من» را که نهاد جمله دوم است، در دو رکن اول آورده است و این نشان ضعف اوست. یعنی شعر چنین باید خوانده شود: «خورشید منی من/ خورشیدپرستم»]

مغرب همه اندوه اندوه غروبت
ای قبله مشرق ثنا گوی تو هستم
[در مصراع دوم این بیت، یک هجا اضافه است و برای رعایت وزن باید «الف» در «ثناگو» حذف شود و چنین خوانده شود: «ای قبله مشرق ثَن‌گویِ تو هستم». در ضمن اگر «هستم» را در این بیت قافیه بگیریم دچار تکرار قافیه می‌شویم و تکرار قافیه در این فاصله و بدون هیچ خلاقیتی بی‌ذوقی محض است.]

ای نای گلویت همچون نی داوود!
حکم آنچه تو گویی من لال تو هستم
[گذشته از این‌که حضرت داوود در فرهنگ اسلامی بیشتر به داشتن صدای خوش معروف و مشهور است و مفسران اغلب مزمار و مزامیر داوود را نه به معنای نی، بلکه به معنای صدای خوش تعبیر و تفسیر کرده‌اند و اشاره به نی داوود در این بیت جای بررسی دارد، باید این را هم اضافه کرد که این بیت هم قافیه ندارد و اگر «هستم» را ردیف به حساب آوریم، آن‌وقت بیت اول بی‌ردیف می‌ماند.]

گنجشک گلویم شرح است چو منصور
بر دار تو هستم، غربال تو هستم
[مصراع اول برای من قابل‌فهم نیست، آیا شاعر خواسته بگوید «گنجشک گلویم مانند منصور است؟» واژه «شرح» اینجا چه معنایی دارد؟ این جمله را کدام فارسی‌زبانی به کار می‌برد و مخاطبانش می‌فهمند؟ مصراع دوم البته در نوع خودش شاهکار است. شاعر گویا خواسته بگوید گلوی‌گنجشک‌گونِ من مانند منصور بر دار کشیده شده است، البته این تفسیر را من تراشیده‌ام، چون ساختار جمله بسیار آشفته است، اما به فرض درستی این تفسیر، حالا «غربال تو هستم» یعنی چه؟ ای معشوق، من الَک و آردبیز تو هستم؟ خُب، الَک و آردبیز معشوق بودن یعنی چه؟ گذشته از همه این‌ها باز هم بیت بی‌قافیه است.]

حیران تو گردد آن کس که بدیدت
آن دم چو برفتی صدبار شهیدت
[از اینجا به بعد محسن چاوشی قافیه شعر عوض می‌شود، چرا؟ معلوم نیست. در ضمن در مصراع دوم، فعل جمله دوم حذف شده است. گویا شاعر خواسته بگوید «آن دم که برفتی عاشقت صدبار شهیدت شد» و چون این فعل در جمله نگنجیده، از خیرش گذشته و حدس این فعل را بدون هیچ قرینه‌ای به مخاطب واگذار کرده است.]

می‌سوزم و نالم چون آتش نمرود
بازآی گلستان بر داغ عبیدت
[در مصراع دوم گویا شاعر خواسته به معشوقش بگوید که تو گلستانی و من آتش نمرود و تو باید برگردی و مرهمی بر داغ من باشی، اما متأسفانه نه جمله‌بندی‌اش درست است و نه با خودش فکر کرده که گلستان را روی داغ نمی‌گذارند. البته این تفسیر من است، چون نحو کلام این را نمی‌گوید.]

ای طاق ثریا طاقت بنمانده‌ست‌
ما را بستاند این ولوله بازار
[شاعر باز هم قافیه و ردیف را عوض کرده و قالبی ساخته که خاص خود اوست، گذشته از این در مصراع اول به طاق ثریا شکایت برده که دیگر طاقت و توانی برایش نمانده است، البته در مصراع بعد چیزی گفته که فقط خودش می‌فهمد چه گفته است. این ولوله بازار ما را از چی می‌ستاند؟ «بستاند» فعل متعدی است و مفعول می‌خواهد، مفعول آن در این جمله کجاست؟ تا اینجا دیدید که من برای برخی ابیات مغلق و مبهم تفسیرهایی تراشیدم، اما واقعاً اینجا دیگر تیرم به سنگ خورده و چیزی برای گفتن ندارم.]

ای از سر لطفش خوش در تو دمیده
هر دم‌ که تو خواندیم انگار نه انگار
[او از سر لطف در تو خوش دمیده است، چی را دمیده است؟ «دمیده است» در اینجا فعل متعدی و نیازمند مفعول است و متأسفانه مفعول آن بدون هیچ دلیلی حذف شده است. در مصراع اول روی سخن با «او» است و در مصراع دوم با «تو». به این تغییر مخاطب در بلاغت کهن التفات می‌گویند و آن را صنعتی ادبی به شمار می‌آورند، اما در اینجا جز این‌که ساختار نحوی شعر را از انسجام بیندازد هیچ کاری نکرده است. در ضمن لازم به یادآوری است که «تو» در مصراع دوم مفعول است و آمدن «را»ی نشانه مفعول بعد از آن لازم است، یعنی باید می‌گفت: «هر دم که تو را خواندیم»، اما شاعر چون «را» را نتوانسته در وزن بگنجاند، حذفش کرده است.]

ای سرمه کشیده روز و شب ما را
ای سرو بریده نشناخته ما را
[مصراع اول یعنی چه؟ یعنی معشوق هم شب و هم روز ما را سیاه کرده و ما از دست او سیاه‌بخت شده‌ایم؟ یا چشم روز و شب ما را آراسته و هر دو را روشن کرده است؟ زیرا سرمه در طب کهن برای افزایش سوی چشم کاربرد داشته است. مصراع دوم هم حال و روزی بهتر از مصراع اول ندارد. معلوم نیست معشوق مدح می‌شود یا ذم؟ در ضمن این بیت هم فقط ردیف دارد و خبری از قافیه در آن نیست.]

پایان بده جانا این آمد و شد را
راحت کن و بستان این خوف و رجا را
[در اینجا اگر «رجا» را قافیه و «را» را ردیف بگیریم، تکلیف این بیت با بیت قبل، از نظر قافیه و ردیف روشن نیست. همچنین ما نه در این بیت و نه در ابیات قبل متوجه نمی‌شویم که الان شاعر دارد از خوبی معشوق می‌گوید یا از بدی‌اش؟ یعنی اگر معشوق به آمد و شد و خوف و رجا پایان بدهد کار خوبی کرده یا کار بدی؟ الله‌اعلم!]

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور