یادداشتی بر مجموعه داستان «نیوکاسل» به بهانه راه‌یابی این اثر به جمع ۱۰ مجموعه داستان برتر سال ۹۸؛ نظارت، تعصب، خشونت

آوای کرمانشاه، محسن حسین‌خانی: فضیلت هنرمند است که در این جهان بیمار به دنبال درمان باشد نه تسکین، به دنبال تفهیم باشد نه تزئین، طبیب غمخوار باشد نه دلقک بیمار (شاملو).
هنری که بخواهد جهانی شود باید در بوم خود پذیرفته و مورد اقبال باشد، نمادها و سنت‌های خود را به‌خوبی بشناسد و به‌وسیله‌ی آن‌ها به افکار مردمش نفوذ کند. کار هنرمند نمایش غیرمستقیم دردهایی‌ است که شاید از یاد رفته‌اند. دردهایی که نیاز دارند با استعاره جلوه کنند مانند خون‌هایی که از درون فاسد شده و نیاز به تیغی دارند که این فساد را بیرون بریزد.
مجموعه داستان نیوکاسل نوشته آرش محمودی ۹ داستان دارد و توسط نشر روزنه منتشر شده.

نیوکاسل
داستانی که از بیماری مسری می‌گوید بیماری که در ابتدا ترسناک و واگیر است با ظاهری دست و پا زننده و جان کننده اما رفته‌رفته تبدیل به سستی و کرختی می‌شود و سوژه به آن عادت می‌کند. گویی آن را پذیرفته. محمودی با استفاده از نمادهای بومی، فرهنگی را به نمایش می‌گذارد. فرهنگی نوعی مرگ را. گویی در این نوع مرگ همه باهم می‌میرند. همه مانند کبوتری که نیوکاسل گرفته، با دیدن اولین تجربه دست و پا می‌زنند و بعد مانند مرد اعدامی شلوارشان را خیس می‌کنند. داستان از یک صحنه‌ی اعدام شروع می‌شود. گویی تمام تماشاگران ارواح هستند جز چند نفر، چند نوجوان که هنوز به مردن عادت نکرده‌اند. به ترسیدن عادت نکرده‌اند. صحنه‌ی اعدام با تقلای کفتری آغاز می‌شود و با ساز و دهلی حزن‌آلود تمام می‌شود. محمودی به‌خوبی این رقص را به نمایش می‌گذارد رقص مرد و کفتر را. رقصی که شاید در نگاه اول شبیه هم باشند اما باهم در تضادند. مرد برعکس کفتر مریضی ندارد. «عین خیالش هم نبود، جوری قدم می‌زد انگار آمده بود پارک برای هوای خوری» صفحه ۱۴.
انگار مرد تازه می‌خواهد آزاد شود اما هنوز منتظر منجی است. در میان جمعیت دنبال کسی می‌گردد. شاید هم دنبال کسی شبیه خودش. محمودی در متن این حالت را به خاطر خوراندن دارو تعبیر می‌کند. یک‌بار برای شجاعت خود مرد، یک‌بار هم برای بی‌خیالی جمعیت؛ و حالا این دارو که کلید داستان هم هست دارویی که خیلی‌ها را خواب می‌کند و اندکی را بیدار…

نهنگ آب‌های خرد
کامو می‌گوید زمان همه‌چیز را نابود می‌کند. نام من حذف می‌شود و همه‌چیز به طرز مسخره‌ای پوچ است؛ اما من نه خودکشی می‌کنم نه به جهانی ماورایی امیدوار می‌شوم من «عصیان» را انتخاب می‌کنم با اینکه می‌دانم در برابر غول بی شاخ و دم زمانه شکست می‌خورم اما جنگیدن را دوست دارم… و «نهنگ آب‌های خرد» با این مقدمه شروع می‌شود: مسافرانی که هرکدام نهنگ‌هایی تنها هستند که اسیر دندان‌های تیز کوسه می‌شوند اما نمی‌میرند.
این داستان، داستان نخبگان جوانی است که هرکدام به‌گونه‌ای تنها می‌شوند. سوار بر اتوبوسی که واژگون می‌شود به ته دریا می‌روند و کوسه‌ها به آن حمله می‌کنند. داستان سه قهرمان اصلی دارد. دو قهرمان حاضر «دکتر قاسم و صادق کرده» و یک قهرمان غایب «مریم»
در سال ۲۰۰۴ فایل صوتی کل جانورشناسان دنیا را شگفت‌زده کرد آواز نهنگی که از حد طبیعی خود ۳۵ هرتز فراتر می‌رفت و این نهنگ هیچ پاسخی برای نغمه‌های عاشقانه‌های خود دریافت نمی‌کرد. دانشمندان نام این نهنگ را تنهاترین نهنگ دنیا گذاشتند.
و صادق «راوی داستان» هم همان دانشمندی است که این صدا را ضبط می‌کند و با صداهای دیگر مقایسه می‌کند. صادق راننده‌ای است که برای سرگرمی صدای مسافرانش را ضبط می‌کند. دانشجوی ریاضی صنعتی شریف بوده درسش را نیمه‌تمام رها کرده و همکلاسی مریم میرزاخانی بوده. مریم هم قهرمان دیگر این داستان است مریمی که تازه خبر سرطانش به گوش همکلاسی‌های قدیمی‌اش رسیده. مریمی که در غربت هنوز زنده است. او نهنگ سفید موبی دیک است. محمودی در بخش‌های پایانی داستان کتاب موبی دیک را دست مریم می‌دهد و آنجاست که صادق، نهنگ عاشق داستان با شخصیت اسماعیل به شدت همذات‌پنداری می‌کند و می‌گوید اسماعیل تنها فردیست که از شکار نهنگ جان سالم به درمی‌برد و با نهنگ تنها می‌ماند. و همچنین «ساختار» زخم‌خورده‌ی دانشگاه همان «کاپیتان ایهیب» موبی دیک است که زخمی از شکارهای قبلی «نخبگان» بر تن دارد.
دکتر قاسم اکسیری دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف به خاطر دلیلی مسخره و پوچ «تن صدای زنانه» از دانشگاه اخراج می‌شود اما او ناامید نمی‌شود به خارج از کشور هم نمی‌رود! او «عصیان» می‌کند. او در پیاده‌روها به مردم عادی فیزیک درس می‌دهد؛ و این جنگ است. او از تنها صلاحش استفاده می‌کند یعنی فیزیک.

گاوکش‌ها
نورها به سمت تیرگی و سیاهی می‌روند جیک لاموتا در زندان دارد به دیوار مشت می‌کوبد و می‌پرسد: «چرا؟ چرا؟ چرا؟»
این صحنه‌ی پایانی و به یاد ماندنی فیلم «گاو خشمگین» است.
حالا ما در داستانی دیگر به گاو خشمگین دیگری برمی‌خوریم با این تفاوت که جامعه او را خشمگین کرده. مقدمه‌ی داستان مانند داستان‌های دیگر محمودی اسلوب‌المعادله‌ای به کل داستان است. کشتارگاه سنتی‌ای در محله‌ای قدیمی به نام گاوکش‌ها و سلاخ پیر کارکشته‌ای که با یک حرکت گاوهایی که وحشی‌ترند را می‌کشد.
راوی قهرمان نیست و تنها یک ناظر است، ناظری امنیتی که صبح تا شب به‌وسیله‌ی دکل‌ها مناطقی از شهر را می‌بیند و گاهی این نظارت تبدیل سرگرمی شود که دست‌آخر هم کار دستش می‌دهد.
راوی همان سلاخ تازه‌کار اول داستان است.
و دختری که به خاطر پایان‌نامه‌اش از دانشگاه اخراج شده و شهر را به آشوب کشیده که از قضا همکلاسی راوی است.
«دختری با چشم‌هایی شبیه گاو» دانشگاه را به‌هم‌ریخته و به راحتی دم به تله نمی‌دهد. صفحه ۴۵.
دختری که دانشجوی معماری بوده و پایان‌نامه‌اش عملکرد اساتید را زیر سوال برده و دانشگاه او را اخراج کرده.
پایان‌نامه‌ای به نام «شهر شیشه‌ای» که شاید کنایه‌ای هم در این نام‌گذاری وجود دارد. سیستم قوی و کارکشته‌ای که حتی پسرعموها در آن باهم بیگانه هستند.
«پسرعمو خودش از من خواسته بود حتی وقت‌هایی که تنها هستیم به اسم و فامیل صدایش نکنم» قهرمان داستان ،میترا ،بانک‌های سطح شهر را هدف قرار می‌دهد بانک‌هایی با شیشه‌ی سکوریت.
نویسنده مهارت خود را در توصیف‌ها و فضاسازی‌ها در این داستان به نمایش می‌گذارد هم در صحنه‌های کشتارگاه هم در نحوه‌ی استفاده از دوربین‌ها و رصد کردن. در جایی صحنه‌ای را از خانواده‌ای که هنوز به سبک قدیم زندگی می‌کند، زنی که چادر گلداراش را هربار محکم می‌کند صابون‌های رنده شده، بادی که زیر رخت‌ها می‌افتد… در آخر داستان ما روای را می‌بینیم که شکست‌خورده و روبروی دوربین‌ها و مانیتورها ایستاده و با مشت‌هایی گره کرده و از خود می‌پرسد:
« چرا؟».

جشن سایه‌بان‌ها
برتراند راسل می گوید:
همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده‌ایم که مذهب ما و ملیت ما برتر از سایر مذاهب و ملیت‌هاست. ما با وجود دانستن این که هر مذهبی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشی‌مان را به‌گونه‌ای تعریف می‌کنیم که ثابت کنیم ارزش‌هایمان مهم‌ترین ارزش‌های ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند.
یکی از مشکلات اساسی بشر تعصب است. جنایت‌های وحشتناکی در طول تاریخ از هولوکاست گرفته تا داعش، ریشه در این عقیده دارد.
محمودی این عقیده را در داستان «جشن سایبان‌ها» روشن‌تر می‌کند.
داستانی با شرح تناقض و نمادهایی که درست به کار گرفته می‌شوند. داستانِ خانواده‌ای یهودی در غرب کشور که به خاطر عشق ممنوعه‌ی پدربزرگشان «ازدواج با دختری مسلمان» از قبیله‌ی خود طرد شده‌اند و اکنون نیز از کل جامعه طرد هستند!. داستانی تاریخی که ما را یاد سرخ‌پوست‌ها و سیاه‌پوست‌های غرب می‌اندازد. تاریخی که تکرار می‌شود، آتشی زیر خاکستر مغزهایی متعصب؛ هولوکاستی که دارد دوباره شعله می‌دواند.
این آتش در سراسر داستان «جشن سایبان‌ها» زبانه می‌کشد. آتشی که در ابتدا داستان با رقص برپا می‌شود و در پایان داستان یادآور مرگ است.
داستان با یک خبر شروع می‌شود، خبری مشکوک که بوی مرگ می‌دهد. مرگ یک یهودی. مرگی مشکوک که برادری را به جنوب ایران می‌کشاند. ناملایمات و صحبت‌های نژادپرستانه‌ی کسانی که جنازه را نگه‌داشته‌اند و به برادر گفته‌اند که شیث به خاطر ایست قلبی مرده است. باز هم آتش خشم شعله‌ور می‌شود. ما در این داستان علاوه بر نماد «آتش» با نماد بومی دیگری هم سرکار داریم. «بلوط» در بسیاری از سنت‌ها، بلوط درخت مقدس است؛ بلوط از امتیاز خدای متعال آسمان‌ها برخوردار است، مخصوصاً در مناطق زاگرس نشین. در میانه داستان محمودی به‌تصادف پدر خانواده در نزدیکی جنگل‌های بلوط اشاره‌ای می‌کند و در پایان داستان هم جنازه‌ی پسر بزرگ خانواده توسط پسر کوچک در جنگل بلوط آتش زده می‌شود و شاید این روایت‌ها طعنه‌ای باشد، جنگلی که نظاره‌گر مرگ است.
محمودی در این داستان هم موضوعی جهانی را که دامن‌گیر خیلی از ملت‌هاست در مقابل هم قرار می‌دهد، با مخاطبش در میان می‌گذارد و این شاید مهم‌ترین وظیفه‌ی ادبیات باشد، بیداری برای صلح و نجات.

خارج
«این‌ها هرچه باشند از آمریکایی‌ها بهترند . بعد چپق‌اش را گُر داد و از روزگار سلطه‌ی مستشاران آمریکایی گفت. روزگاری که حتی یک پاکت اشنو هم گیرش نیفتاده بود. فقط شراب سرننتو و پسته‌ی کله قوچی داده بودند بهش.»
داستان«خارج» آخرین داستان از مجموعه است. این داستان من را یاد داستان‌های بورخس می‌اندازد.
آثار بورخس مملو از لطیفه‌های خصوصی و باطنی، تاریخ‌نگاری و پانویس‌های طعنه‌آمیز و پرکنایه است. جای‌جای داستان پر از کنایه‌های به‌جاست.
در اینجا با داستانی چندلایه سر و کار داریم.چندین موضوع در این داستان ذهن را به چالش می‌کشد. شاید در نگاه اول ما گمان می‌کنیم با داستانی سیاسی طرفیم، اما موضوعیت محوری داستان عدم آگاهی است. کسی که خودش را به سیگاری اشنو می‌فروشد. «عمو ممی خودش را فروخته به دو پاکت اشنو که از انگلیسی‌ها می‌گرفته»
ملتی که زبان‌های بیگانه را از هم تشخیص نمی‌دهد.
«یابو این صداها که انگلیسی نیستند! حمید گفت: پس کجایی‌اند. کریم گفت: روسی»
ملتی که روی قبرهایی که مرده‌ای در آن نیست گریه می‌کند و هنوز به نقش ارواح اعتقاددارند.
«خبری از قبر نبود -کریم گفت نکند همه‌اش دروغ باشد»
کسانی که بدون آگاهی فحش می‌دهند
«کارمان شده بود پشت معجر رفتن و نوبتی روسی‌ها را به باد فحش گرفتن»
ملتی که منتظرند همه‌چیزشان نابود شود بعد کاری کنند «این روز مبدای تو نرسید»
داستان «خارج» داستان چند نوجوان است که به خاطر عقاید خرافاتی و ناآگاهانه‌ی بزرگ‌ترهایشان پا به ماجرایی می‌گذارند. ماجرای دو قبر در کنسولگری انگلستان. در این داستان این دو قبر را نماد تاریخ معرفی می‌کند.
«کربلایی می‌گوید این قبرها سند تاریخی‌اند صفحه ۱۵۶» تاریخی که از بین می رود یا تحریف می‌شود.
«به کربلایی‌تان بگویید فکر کند سندها آتش گرفته. صفحه ۱۵۶».

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور