خاطرات یک کرمانشاهی در اروپا؛ امپراتوری رُم

آوای کرمانشاه، دکتر ابراهیم نوروزی: با شروع ماه جولای و تعطیلات تابستانی، بازار مسافرت و گردش بین دانشجویان گرم می‌شد. من هم از این گرما بی‌نصیب نبودم. اول تصمیم گرفتم به اتریش و وین بروم. اما بعد از توصیف آقا کامی از «رم» تغییر مسیر دادم. کامران رضایی که ما او را آقا کامی صدا می‌زدیم، سال‌ها در دانشگاه بازل سوئیس به عنوان منشی مشغول به کار بود. او معمولاً همه جای جهان را سیاه، زشت و غمگین می‌دید اما نظر او درباره رم کاملاً متفاوت بود. رم را بهترین شهر دنیا می‌دانست. می‌گفت که به نظرم تمام جهان را در رم خلاصه کرده‌اند. از ده سال پیش که به رم سفر کرده‌ام، دیگر جایی برایم تازگی ندارد. از غذایش نگویم که لذیذترین طعم‌های دنیاست… البته قضیه پیشنهاد رم از شبی که در مسیر دانشگاه دیدمش شروع شد. وقتی جریان سفر را فهمید، با اینکه همیشه با آرامش صحبت می‌کرد، یکهو با هیجان گفت: رم فقط رم!
وقتی از رم می‌گفت انگار سال‌ها به عنوان گلادیاتور در کولوسئوم مبارزه کرده بود.
همان شب به خوابگاه رفتم و بلافاصله در سایت‌ها شروع به جست‌وجو برای بلیت کردم. مبدأ بازل و مقصد رم. اما همچین اتوبوسی پیدا نمی‌شد. بعد از کلی تلاش، یک اتوبوس دو مسیره از بازل به میلان و از میلان به رم را رزرو کردم. راه دیگری نداشتم. اگر با هواپیما می‌رفتم به قول آقا کامی به هیبت امپراتوری توهین می‌شد. باید با اتوبوس به رم رفت تا قلمرو امپراتوری را بهتر دید. فردای آن روز ساعت 4 عصر به سمت میلان حرکت کردم. در طول مسیر محو تماشای جاده‌های سوئیسی بودم و به کلی یادم رفته بود دارم به قلمرو امپراتوری نزدیک می‌شوم. ترافیک سنگینی بود. جاده لوگانو که آخرین شهر سوئیس در مرز ایتالیاست، پر بود از ماشین‌های رنگارنگ که سرنشین‌هایش برای تحمل ترافیک پیاده شده بودند و با حرکات ریتمیک خستگی در می‌کردند. تا مسیری باز می‌شد دوباره سوار می‌شدند و یک گازی می‌زدند و بعد دوباره بیرون می‌آمدند. اما حال من کاملاً با آن‌ها متفاوت بود. برای من این ترافیک استرس‌آور بود. می‌ترسیدم به میلان برسم و اتوبوس رم رفته باشد. باید دوازده شب به میلان می‌رسیدم. بعد از آنجا اتوبوس رم را سوار می‌شدم. من ضرب‌المثل‌های کمی بلدم. یکی از آن‌ها این است «آمد به سرم از آنچه می‌ترسیدم» ضرب‌المثلی که برای من بسیار پرکاربرد است و جبران دیگر ضرب‌المثل‌هایی است که یاد نگرفته‌ام. حسم درست بود! اتوبوس ما ساعت یک شب به میلان رسید و اتوبوس رم قبلاً رفته بود. من و تمام مسافران مضطرب از اتوبوس پیدا شدیم. حین پیاده شدن، پیر زنی که لباس‌های رسمی پوشیده بود، زمین خورد. به نظر او را هل داده بودند. زمین خوردن و آه گفتنش مرا یاد مادربزرگم انداخت. برای کمک به او نزدیک شدم. به انگلیسی حالش را پرسیدم. در جواب با لهجه‌ای فارسی پاسخ داد: ممنون پسرم.
با تعجب گفتم: شما ایرانی هستید؟
گفت: بله ایرانی هستم. جدوآبادم همه ایرانی‌اند. خدا لعنت کند این قوم زبان‌نفهم را که از قوم مغول وحشی‌ترند. خدا رو شکر که شمام در این اتوبوسی پسرم. از نگرانی داشتم دق‌مرگ می‌شدم. تک‌وتنها در این نصفه‌شب چکار می‌تونستم بکنم؟ به خدا همین‌جا دق می‌کردم.
دستش را گرفتم و او را هنگام بلند شدن یاری کردم. همه پیاده شدند، راننده به زبان آلمانی و خیلی خشک گفت: تا ساعت شش صبح صبر کنید که اتوبوس بعدی برسد.
انگار که داشت برای محصل‌هایش حرف می‌زد. گفت: شاهد بودید که من تمام تلاشم را کردم که به‌موقع شما را برسانم. اما دیدید که ترافیک بود.
البته به آن قسمت اشاره نکرد که برای شام یک ساعت ما را معطل کرده بودند. مسافران اعتراض کردند اما انگار نمی‌شنید و هیچ پاسخی نداد. من از پیرزن پرسیدم: اسم‌تون چیه خانم؟
گفت: شهناز هستم، پسرم.
گفتم: شهناز خانم چی‌کار کنیم؟ شما می‌گی تا شش صبح تو این ترمینال بمونیم؟!
گفت: نمی‌دانم پسرم. ببین بقیه مسافرها چی می‌گن؟
با صدای بلند گفتم اگر کسی می‌خواهد در ترمینال بماند می‌تواند به ما ملحق شود. کسی پاسخ نداد. بعضی‌هایشان قصد داشتند به هتل بروند. بقیه هم که عجله داشتند کلاً مسیر سفرشان را تغییر دادند. فقط یک خانم و آقای هندی به سمت ما آمدند و گفتند ما همراه شما می‌آییم.
روی یکی از نیمکت‌های ترمینال نشستیم. شهناز خانم مشغول سیب پوست کندن برای من شد و یک سیب هم به زوج هندی داد. داشتم ساعت را نگاه می‌کردم که یکهو پلیس ترمینال به سمت ما آمد و گفت که اینجا امن نیست و هرلحظه ممکن است سارق‌ها و ولگردها به شما حمله کنند. بعد از ما خواست آنجا را ترک کنیم. چاره‌ای نداشتیم و راه رفتن و وقت‌کشی در خیابان‌های میلان را شروع کردیم. شهناز خانم گفت: به نظرم بریم سمت مرکز شهر. اونجا حتماً امن‌تره.
همه راه افتادیم. زوج هندی بدون هیچ اعتراضی دنبال ما می‌آمدند. انگار برایشان مهم نبود که از اتوبوس جا مانده‌اند. حتی به نظر خوشحال بودند. انگار در حال سپری کردن دوران ماه‌عسل بودند. شهناز خانم، به ساعت نگاه کرد و گفت تا چهار ساعت دیگر باید خیابان گز کنیم!
من که نمی‌خواستم نشان دهم از این وضعیت کلافه و نگرانم، بااقتدار گفتم: تا مرکز شهر برویم و برگردیم ساعت شش شده و اتوبوس بعدی میاد.
شهناز خانم گفت: واقعاً خدا را شکر که با ما بودی. راستی دانشجویی؟
گفتم: بله دانشگاه بازل درس می‌خوانم.
گفت: ماشاالله. تو منو یاد برادر خدابیامرزم می‌اندازی. مثل شما دانشجو بود. ولی از بد روزگار تصادف کرد.
بدون وقفه ادامه داد: چند سالته؟
گفتم: بیست‌وهشت سال.
گفت: مجردی؟
گفتم: بله.
گفت: چرا یه دختر سوئیسی پیدا نمی‌کنی که همین‌جا ماندگار بشی؟
گفتم: تا حالا موقعیتش پیش نیامده.
البته من همیشه از این نوع ازدواج‌ها متنفرم بودم. چه معنایی دارد که آدم به خاطر یک کاغذ پاره به نام اقامت، ازدواج کند؟
گفت: ببین. خارجی‌ها خیلی مهربان‌اند. همسر من آلمانیه و ما نزدیک به سی ساله باهم زندگی خوبی داریم. و من اصلاً حس نکردم اون یه خارجیه.
به ساعتم نگاه کردم دو را نشان می‌داد. زوج هندی تازه انبه‌هایی که در کیف داشتند را درآورده بودند. کمی نان و خامه هم داشتند. آن‌چنان گرم خوردن و بحث بودند که حس می‌کردی گذر زمان را متوجه نمی‌شوند. به آن‌ها حسودیم می‌شد. شهناز خانم گفت: به نظرم بریم تو شهر و بازار چرخی بزنیم. شاید مغازه‌ای باز بود.
کسی مخالفت نکرد. البته کسی هم موافقت نکرد. من که از شدت بی‌خوابی نمی‌توانستم فکر کنم. فقط گفتم: چشم شهناز خانم، هرچی شما بگید.
همان مسیر را ادامه دادیم. در حال راه رفتن بودیم که یک مرد کارتون خواب پرید وسط پیاده‌رو و سد راه‌مان شد.
گفت: غذا می‌خوام.
گفتم: چیزی نداریم.
چاقو کشید و دوباره تکرار کرد غذا؟
ما بهت‌زده فقط نگاهش می‌کردیم. گفت: یا غذا یا پول.
شهناز خانم با ترس یک برگ ده یورویی از جیبش درآورد و به او داد.
گفت: کمه، بیشتر می‌خوام!
کم‌کم داشتم عصبی می‌شدم. دو قدم جلو رفتم و به آقا کامی و امپراتوری‌اش بدوبیراه می‌گفتم! مرد ولگرد با تعجب ده یورو را از دست شهناز خانم قاپید و در رفت.
خستگی و عصبانیت داشت مرا از پا درمی‌آورد. قید شهر را زدیم و دوباره به ترمینال رسیدیم. تعدادی مسافر آنجا جمع شده بودند. به سمت رستوران داخل ترمینال رفتم که نوشیدنی بخرم. نزدیک که شدم دختر و پسری را دیدم که شبیه ایرانی‌ها بودند. سلام کردم. خیلی گرم پاسخ دادند. طوری که انگار از قبل منتظر من بودند. خودم را معرفی کردم. دختر اسمش لیلا بود و اهل اهواز. پسر هم حامد بود و اهل رشت. در بولونیا آشنا شده بودند. لیلا از دانشگاه شهید چمران اهواز بورس شده بود. در بولونیا با «حامد پنجه طلا» آشنا شده بود. در همان فرصت حامد می‌خواست قصه آشنایی‌شان را تعریف کند که لیلا میان حرف‌هایش پرید و گفت: ما تو دانشگاه آشنا شدیم و حامد جان مسئول تأسیسات دانشگاه ماست.
به نظر می‌رسید بخشی زیادی از قصه آشنایی‌شان را سانسور کرد اما از حرف‌های حامد متوجه شدم که او خود را به زور هم‌سفر لیلا کرده. حامد در بولونیا مشغول کلیدسازی و تعمیر قفل درب و پنجره بود. من آن‌ها را به شهناز خانم و زوج هندی معرفی کردم. شهناز خانم که نمی‌توانست جلوی حس کنجکاوی خود را بگیرد، پرسید: لیلا خانم این حامد پنجه طلا همسرتونه؟
لیلا که از این سوال خوشش نیامده بود، گفت: نه، فقط دوست هستیم.
برای اینکه این حس ناخوشایند و سنگین را از بین ببرم شروع کردم به جوک گفتن. گفتم ما ایرانی‌ها در اروپا مانند شترمرغ هستیم. نه می‌توانیم مثل این اروپایی‌ها پارتنر و دوست بگیریم و در آشیانه لانه کنیم. و نه می‌توانیم مثل پدران و مادرانمان در گوشه‌ای پروار کنیم.
لیلا از جوک من خوشش نیامد اما حامد گفت گل گفتی داداش!
بعد یواشکی گفت که هدفش ازدواج با لیلاست اما لیلا دم به تله نمی‌دهد و از این همه آزادی و استقلال که زندگی اروپایی به او تقدیم کرده شیداست. حامد با دیدن اتوبوس بارسلونا داد زد: بالاخره اومد. بریم سوار شیم.
نیم ساعت بعد اتوبوس رم رسید. ماهم سوار شدیم. ندانستم چطوری خوابم برد. اما با صدای بیدار شو شهناز خانم از خواب پریدم و متوجه شدم به پایتخت امپراتوری رسیده‌ایم. تا پیاده شدیم سگی جلو آمد و دورمان چرخ می‌زد. دیدم که از شدت گرسنگی دنده‌هایش بیرون زده بود. با خودم گفتم عجب امپراتوری! هرچه بیشتر در خیابان‌های رم راه می‌رفتم بیشتر متوجه می‌شدم که آقا کامی ده سال پیش نه، بلکه هزار سال پیش به رم سفر کرده…

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ادبیات

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور