آخرین عناوین

رنج‌نامه‌ای از حجت‌الاسلام والمسلمین هادی زرندی؛ حقایقی از زندگی سیاسی زرندی‌ها

بحران‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران خصوصاً از صد و پنجاه سال پیش تاکنون تام و تمام ریشه جامعه‌شناختی و مردم‌شناسی دارد. در این یادداشت نمی‌خواهم کنکاشی در آن ریشه‌ها را ارائه بدهم که نه در اینجا ممکن است و نه در حوصله خواننده گرامی؛ اما عجالتاً و اختصاراً، ناتوانی ذهنی، تنبلی و سستی فکری که به نظر من می‌تواند ضعفی ژنتیک هم به شمار آید و فقدان نسبتاً کامل فرهنگ مکتوب و در عوض رواج و رونق فرهنگ شفاهی و قهراً عقب‌ماندگی فرهنگی، بی‌سوادی گسترده و عادت وخیم چاکرانه اندیشی و تبعیت کورکورانه از قدرت؛ ابزار لازم تفکر و تحلیل علمی و عقلی و مستند مبتنی بر نظام علّی و معلولی را از دسترس ما ایرانی‌ها خارج کرده است و به‌نوعی می‌شود گفت، دچار یک فلج فکری، ذهنی تاریخی شده‌ایم.
فلج فکری و بحران شناخت، موجب شده تا ارزش اخلاقی عزت‌نفس که رکن رکین توسعه جوامع انسانی است به محاق برود؛ آدم‌هایی بشویم که با اصول اخلاقی و ارزش‌های انسانی یا بیگانه باشیم یا بر روی آن‌ها ایستادگی نکنیم. من مهم‌ترین علت و ریشه بحران‌های مداوم جامعه ایرانی در 150 سال گذشته را در همین نکته می‌دانم. 150 سال را از این جهت می‌گویم که طی آن ایرانیان در مقابل تهاجم طوفانی و بی‌وقفه مدرنیته و اصول مدنیت فرنگی دچار یک بحران شدید شده و تاکنون هم تکلیف خود را با این مهاجم قوی‌بنیه روشن نساخته و نخبگان ما تا همین الان نتوانستند به یک اجماع در زمینه راه رشد برسند.
صورت فعلی برخورد بسیاری ایرانی‌ها در برابر مدرنیته با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن است. لازم به ذکر نیست از 2500 سال قبل تا قبل از نهضت بیداری ایرانیان یا همان مشروطه؛ ملت ما در باتلاق جهل و خرافات، اساطیر و نادانی و مظالم مبهوت‌کننده و جامعه کاملاً طبقاتی و کاستی قبل از اسلام و حاکمان ایلیاتی و صحراگرد سلجوقی، بویه، صفویه، افشاریه، زندیه، قجریه و مهاجمان بی‌رحم مغول، افغان و ازبک و ترکمن که قدرت و حکومت را فقط بر گُرده اسب و با شمشیر به دست گرفتند، دست‌وپا می‌زند. دوره‌های کوتاهی هم اگر رشد عقلی و علمی داشته باشیم، آن‌قدر کم و نامتداوم بوده‌اند که به‌حساب نمی‌آید.
فلج ذهنی و فکری منجر به این شده که شرقیان فاقد توان ذهنی برای توجه به جزییات اتفاقات، حوادث، اشیاء و کنش‌های جهان خلقت باشند؛ شرقیان اگر درختی زیبا را ببینند آن را به‌صورت یک کل می‌بینند و از توجه به جزییات و هویت و ریشه آن درخت یا خصوصیات زیستی آن یا اثرات زیستی و نقش آن در اکوسیستم و تحلیل علّی و ربطی آن خصوصیات به سایر عناصر خلقت عاجزند. افتادن سیب از درخت به زمین میلیون‌ها بار تکرار شده است و این نیوتن بود که از یک اتفاق به‌ظاهر عادی، قانون جاذبه زمین را کشف و نظریه‌پردازی کرد. هزاران سال در تمام دنیا درب دیگ‌های غذا، بهنگام جوش آمدن و قدرت بخار حاصله به حرکت واداشته می‌شد و این انگلیسی‌ها بودند که روی همین اتفاق موتور بخار را اختراع کردند و انقلاب بزرگ صنعتی را پایه‌گذاری کردند. تقریباً مطلق دست آورده‌های بشر بدین شکل و در مدنیت فرنگی به دست آمده است؛ الا نوادری مثل اختراع باروت در چین که قرن‌ها برای چینی‌ها فقط جنبه مصرف در جشن‌ها و شادی‌ها داشت؛ این فرنگی‌ها بودند که از آن سلاح‌های مرگبار ساختند.
حداکثر تراوش ذهنی و نهایت تفکر و تفلسف ما شرقی‌ها سرودن چند بیت شعر راجع به وجنات آن درخت است به همان مقدار که از درخت، در ظاهر شناخت پیدا می‌کنیم و می‌بینیم قانعیم بلکه گمان می‌کنیم آن درخت در همین حد شناخت ما خلاصه می‌شود. انتخاب روزها برای اقشار و اصناف و یا عناصر خلقت در دنیای مدرن برای جلب‌توجه به صاحبان آن روز است.
روز معلم باید روزی باشد که بیشترین بحث‌وجدل حول مشکلات، چالش‌های این قشر مهم و موثر صورت گیرد و نقاط ضعف کار معلمان اصلاح و نقاط قوت کار ایشان تقویت گردد؛ اما در ایران معمولاً و حداکثر در باب مقام معلم، شعرهای عاطفی و احساسی سروده می‌شود و کمی تبلیغات بصری و شنیداری راجع به عظمت مقام معلم و… همین‌طور روز زن، روز جوان، روز جنگل و محیط‌زیست و روز هوای پاک و…
بسیاری هم‌وطنان حوصله بررسی یک اتفاق و یا یک خبر ولو به‌صورت اجمالی را ندارند و همچنان متکی بر اخبار و مطالب شفاهی و سینه‌به‌سینه و غیر مستند و عموماً مبتذل و دروغ هستند؛ بدین‌جهت توان نفوذ و تأثیرگذاری شایعات و اخبار دروغ و یا تحریف شده در ایران خیلی بالاست. شاید هشدار قرآن کریم به مومنان که اگر فاسقی (یا غیر عادلی) خبری برای شما آورد «فتبینوا» آن را بررسی کنید، هم ناظر و شاهد به تاریخی بودن همین وضعیت ما خاورمیانه‌ای‌ها باشد.
ذهنیت توطئه
به دلیل فقدان مطالعه و آگاهی موثر و عدم توجه به اصل علّی، دچار ذهنیت توطئه نیز هستیم؛ اینکه غالباً گمان می‌کنند، تمام تصمیمات جهان در اتاق‌های تاریک گرفته می‌شود و هر چه که اتفاق می‌افتد کار فراماسون‌ها یا شبکه‌های قدرتمند مخفی است؛ بدون اینکه سندی ارائه دهند و اساساً به تحولات جبری عصری دنیای بشری توجهی نمی‌کنند. روی همین توهمات، تحلیل‌های عجیب‌وغریب هم می‌کنند، جالب اینجاست موردتوجه بسیاری نیز هستند.
برای پاسخ‌گویی به بسیاری مسائل بدون اینکه علتی مستند و عقلانی و علمی کنکاش کنند. با گفتن جمله معروف و کلیدواژه فرهنگ عمومی ایرانیان که «کار کار انگلیسی‌هاست»و «یا کار کار خودشان است» و یا « از خودشان است»! خود را از زحمت بررسی و تحلیل منطقی و عقلی و علمی و تاریخی آنچه که بر ما رفته و می‌رود خلاص می‌کنند.
فرهنگ قرآنی اسلام و سیره نبی و ائمه هدی صلوات‌الله‌علیه و علیهم اجمعین، به کرات و به‌صراحت درباره عواقب دردناک سخن گفتن بدون علم به مومنان هشدار داده است؛ کما اینکه تمام قرآن کریم توصیه اکید به تعقل و تفکر است.
من منکر توطئه نیستم؛ اما نه در حدی که هر اتفاقی نتیجه برنامه‌ریزی مثلاً 50 ساله انگلیسی‌ها باشد. هیچ موجود زنده‌ای نمی‌تواند برای حتی یک سال پیشِ رو، برنامه‌ریزی کند و دقیقاً به آنچه که می‌خواهد برسد؛ چون میدان زیست این جهانی میدان عمل طرف‌های متعددی است و امکان ندارد توطئه پرداز، بتواند واکنش‌های طرف‌های دیگر میدان را نیز برنامه‌ریزی کند. اساساً، جریان زمان سیال است. اتفاقات دائماً در حال تغییرند و هیچ توطئه‌پرداز هرچه هم غدار، نمی‌تواند همه اتفاقات را مطابق میل خود دست‌کاری و مدیریت کند. بنابراین هر خصلت اجتماعی و یا هر کنش اجتماعی و فردی به‌طور اعم حتماً و قطعاً دلایل و بسترها و زیرساخت‌ها و ریشه‌های خود را دارد و بدون دیدن آن ریشه‌ها، تحلیل هر اتفاقی به‌صورت ذهنیت توطئه، راه به بیراهه رفتن است.
ضعفی چنین، موجب شده فضای مجازی ایران مملو از اخبار و مطالب و ویدئوهای جعلی و غیرواقعی و از بد قضا تأثیرگذار بر اذهان توده‌ها و حتی برخی تحصیل‌کردگان گردد. اتفاقاً یکی از چیزهایی که در به وجود آمدن واقعه آبان 98 تأثیر داشت وجود کلیپی دروغین بود که به ما می‌گفت مردم چین در پی افزایش قیمت بنزین در بزرگراه‌ها توقف کردند تا دولت مجبور شد قیمت را برگرداند. عجیب اینکه این کلیپ چند ماه قبل از گرانی بنزین خیلی منتشر می‌شد و ظاهراً برخی متعاقب گران شدن بنزین در ایران دست به همین کار زدند، در حالی که یک نفر به خودش زحمت نداد که اساساً در نظام بسته کمونیستی چین امکان اعتراض وجود ندارد! هیچ‌کس به حافظه‌اش رجوع نکرد که همین حزب کمونیست چین سه دهه قبل، اعتراضات دانشجویی دموکراسی خواه در میدان تیان آن من را علیرغم حمایت جهانی از معترضین، با تانک تی 64 به خاک و خون کشید و بیش از سه هزار نفر را قتل و عام کرد تا همه بدانند در چین فقط اطاعت!
ملتی که حاضر است خودروهای صد میلیونی تا چند میلیاردی، ساعت‌های لوکس چند صد میلیونی، خانه‌های بزرگ چند میلیاردی و مراسم شادی و عزای پرخرج برگزار کند؛ ساعت‌های طولانی از اوقات روزانه‌اش را صرف بازی تخته‌نرد و خوش‌گذرانی‌های سخیف زودگذر کند و ساعت‌ها با همان خودروهای گران‌قیمت در خیابان‌ها دور دور کند و احیاناً مزاحم بانوان شود! اما حاضر نیست ماهی صد هزار تومان کتاب بخرد و حوصله نمی‌کند کتاب بخواند را چه به توقع پیشرفت و توسعه پایدار و رو به رشد!

ذهنیت وارونه
این همه مقدمه‌چینی برای این بود که راجع به خودم بگویم. سالیان قبل یک آقایی به من زنگ زد. خیلی اصرار داشت مرا ببیند. ملاقات حاصل شد. گفت: حاجی یک معامله‌ای کرده‌ام شش‌صد تومان (میلیون) کم آورده‌ام یک ماهه به هم قرض بده! یا ابوالفضل! آن‌چنان در چشمانش این اطمینان را دیدم که من حتماً پولدارم. فایده‌ای در روضه‌خوانی برای بی‌پولی‌ام ندیدم. خدایا چه‌کار کنم؟ خدا مرا ببخشد، مجبور شدم به دروغ بگویم، چرا زودتر نگفتی؟ من دو سه روز پیش یک معامله کلان کردم، الان دستم خالی است و خودم را از مخمصه نجات دادم. گر چه بعید است باور کرده باشد (طبق معمول هم‌وطنان که دچار یک زودباوری و دیرباوری خسارت‌بار هستند)!
بارها و بارها اشخاص از من درخواست کمک و یا قرض داشته‌اند و خدا را شاهد می‌گیرم که من خودم در آن لحظه لنگ پول برای مخارج زندگی بوده‌ام؛ اما هر چه فکر می‌کردم من چه جور به این حالی کنم که ندارم، فکرم به‌جایی نمی‌رسید؛ در این‌گونه مواقع معمولاً تحمل‌ام کم می‌شود و عصبانی می‌شوم. روی چه تصوری؟ چون من فرزند آیت‌الله زرندی هستم؛ پس ثروتمندم! یا چون معمم هستم، پس ثروتمندم. مشکل عجیبی وجود دارد، اغلب مردم اعم از عام و خاص واقعاً نمی‌دانند کم‌درآمدترین بخش جامعه، حتی پایین‌تر از کارگران ساده روزمزد، روحانیان و طلاب غیر شاغل و غیر حکومتی هستند و ازقضا بخش قابل‌توجهی از جمعیت آخوندی کشور مشاغل حکومتی ندارند. این ادعای من را می‌شود تحقیق کرد چیز سختی نیست.
راجع به ما، پدرم اجازه نداد یک کدام از پسران و دخترانش علیرغم داشتن امتیازات زیادی مثل مدرک تحصیلی و امتیاز آزادگی پدرم، استخدام هیچ دستگاه دولتی و حاکمیتی شویم. برادر کوچکم در دانشکده حقوق قضایی تهران قبول شد، پدرم به او توصیه کرد کار قضاوت را مناسب نمی‌داند و او هم نرفت. من حتی از همان امتیاز آزادگی پدرم برای گرفتن امتیازات ایثارگران در سیستم آموزش حوزه علمیه قم استفاده نکردم. من در تمام عمرم یک وام بالای ده میلیون تومان دریافت نکرده‌ام. خود مرحوم حضرت آیه الله زرندی رضوان‌الله تعالی، یک ریال حقوق، به‌عنوان امامت جمعه یا نمایندگی امام (ره) یا رهبری نداشتند. اساساً ائمه جمعه تا زمانی که ما بودیم (پایان 1386) رابطه استخدامی یا قراردادی یا هرگونه رابطه‌ی مالی دیگری با دولت و حکومت نداشتند. خصوصاً ائمه جمعه‌ سلف صالح، مانند آیات اشرفی اصفهانی، مدنی، دستغیب، صدوقی، طاهری اصفهانی، احسان‌بخش، زرندی، ملکوتی و … که زی روحانی تاریخی خود را داشتند. اصولاً تمام بزرگ و کوچک روحانیت شیعه و حوزه‌های علمیه بنا بر رسم هزار ساله شیعه تاکنون متکی به وجوهات شرعیه و هدایای مومنان بوده‌اند و هستند (حالا نقد این نوع معیشت بحث دیگری است که مرحوم شهید مطهری به آن پرداخته و از منتقدان آن نیز بودند).
برخی از روحانیان شیعه، قرن‌هاست از راه روضه‌خوانی و منبر وعظ، گذران روزگار می‌کردند و می‌کنند که آن‌هم به خاطر میدان یافتن مداحان در مجالس عزاداری در دو دهه اخیر و عدم دعوت غالب صاحبان متوفی از روحانیان برای سخنرانی در مجالس فاتحه و همین‌طور کاهش جمعیت پامنبری، بسیار کم شده است (چند مورد دعوت شدم برای سخنرانی در مجالس فاتحه؛ هر چه کردم رویم نشد پاکت را بگیرم. چرا که احساس می‌کنم گرفتن پاکت در مقابل مواعظ دینی و اخلاقی، اصل موعظه را مخدوش می‌کند. من هم معتقدم، باید در نحوه ارتزاق روحانیت شیعه تغییراتی صورت بگیرد که آنان روی پای خود بایستند نه به مردم متکی باشند نه به حکومت‌ها).
خبرگان رهبری هم در سه دوره‌ای که والدم قدس سره به نمایندگی از مردم شریف استان عضو آن بودند و من در امور اداری واسطه ارتباط ایشان با دبیرخانه خبرگان بودم، یک ریال حقوق نداشت؛ فقط دم عید نوروز هر سال، مبلغی می‌دادند. آخرین سالی که پدر در قید حیات بودند نوروز 93 بود؛ حدوداً سه میلیون و شش‌صد هزار تومان دادند که هدیه عیدی محافظین هم در آن لحاظ شده بود. در دوره چهارم خبرگان رهبری وام خرید خودرو به مبلغ پانزده میلیون تومان می‌دادند که می‌شد با آن یک سمند خرید که علیرغم اصرار مسئول اداری، مالی دبیرخانه مجلس خبرگان و من به حاج‌آقا، ایشان همین را هم نپذیرفتند. در طول سه دوره خبرگان رهبری بروند تحقیق کنند آیت‌الله زرندی (ره) یک امتیاز مانند همان وام خرید خودرو که در هر دوره داده می‌شد نگرفتند؛ خدای را شاهد می‌گیرم و این قابل‌بررسی است.
اغراق نیست اگر بگوییم بسیاری برداشت‌های عمومی در جامعه ایران با حقیقت آن‌قدر فاصله دارد که می‌توان ذهنیات بسیاری از هم‌وطنان را ذهنیت وارونه نام‌گذاری کرد. آیت‌الله زرندی در همان وجوهات شرعیه چنان رعایت احتیاط می‌کردند که حتی روی عین پول خمس و یا زکات و وجوهات بریه هم حساس بودند. یعنی باید عین همان پول را صرف مصرف مقرره می‌کردند. تا این حد احتیاط!

افکار سوسیالیسم‌زده از نوع روسی
اساساً ذهنیت من از ابتدای انقلاب (که اکنون فهمیده‌ام چقدر مخرب بود) مانند هم‌نسلانم به‌گونه‌ای بود که اصل سرمایه‌داری و پول را پلید می‌دانستم. سرمایه‌داران را زالوصفتانی می‌دیدم که خون مستضعفان را می‌مکیدند. دقیقاً یادم است یک حاجی بازاری بود که اتفاقاً قیافه‌اش با کاریکاتورهایی که روزنامه‌های انقلابی از سرمایه‌داران زالوصفت! تصویر می‌کردند، خیلی شبیه بود. این بنده خدا بسیار مورد نفرت من بود، فقط به دلیل اینکه در نظر من سرمایه‌دار بود! آن موقع من نمی‌دانستم سرمایه‌دار یعنی خانواده راکفلر و یا بیل گیتس و یا وارن بافت و یا جف بروس صاحب آمازون یا خانواده آنیلی در ایتالیا! یا ایلان ماسک مالک تسلا و… هر کس یک دکانی و آبرنگی داشت فکر می‌کردیم سرمایه‌دار است! در سال 1369 یک بنده خدایی به من پیشنهاد تأسیس یک کارخانه آسفالت داد. گفت: تو یک میلیون تومان بیار، یک دانگ شریک شو. کل پروژه را شش میلیون تومان ارزیابی می‌کرد. چنان عصبانی شدم؛ گفتم خجالت نمی‌کشی به من این پیشنهاد را می‌دهی؟ جوری عصبانی شدم آن بیچاره جا خورد … غرض اینکه من هم مانند بسیاری از ایرانی‌ها واقعاً تحت تأثیر افکار ضد سرمایه و ضد پول و ناخودآگاه ضد توسعه بودم. شوربختانه هنوز هم این افکار در لایه‌های پنهان و آشکار اذهان بسیاری از هم‌وطنان ساری و جاری است و یکی از عوامل مهم مشکلات ما همین نفوذ مارکسیسم و سوسیالیسم روسی در ایران به درازنای 80 سال گذشته است.
از اواخر دهه شصت، حدوداً از سال 1369 به‌عنوان یک طلبه انقلابی کارهای فرهنگی و عمرانی قابل‌توجهی در بخش تبلیغ و ترویج نماز جمعه و ترویج فرهنگ دینی، به راه انداختم. یکی از آن‌ها تشکیل تیم فوتبال مرصاد در سال 1369 بود. هر چه امکانات و آبروی پدری و وقت گران‌بها داشتم خرج این تیم کردم. برای تأمین هزینه‌های تیم و هدیه به بازیکنان، چیزی که در کرمانشاه سابقه نداشت و الان هم ندارد چه گدایی‌هایی و چه تلاش‌هایی که نکردم. الان که یادم می‌آید، خودم خجالت می‌کشم؛ اما جوان بودم و گمان می‌کردم رسالتی دارم. هیچ‌گاه به هیچ‌کدام از بازیکنان بابت داشتن گردنبند طلا تذکری ندادم و یا چرا در نماز جماعت یا نماز جمعه شرکت نمی‌کنید. بر این گمان بودم، حشرونشر آدمی مثل من با این جوانان اثر خودش را خواهد گذاشت. پول‌ها و امتیازاتی را که من برای بازیکنان تأمین و گدایی می‌کردم، در حقیقت به خودم می‌دادند کسی دلش برای جوانان و یا جامعه نمی‌سوزد. ما سال‌ها قهرمان فوتبال استان بودیم دو، سه سال زنده‌یاد محمد رنجبر با همه نام بزرگش در فوتبال ایران، بنا به علاقه‌ای که به شهرش داشت، بنا به خواهش من و بدون ریالی تیم ما را تمرین و ارنج می‌کرد. یادش به خیر انسان بزرگی بود؛ من همیشه به یاد مهربانی‌های او هستم. در سال 1375 نماینده کرمانشاه در لیگ دسته سوم کشور و هم‌گروه فرمانداری مریوان، فجر سپاسی و پرسپولیس کاشان بودیم. بعد از این سال، افزایش سرسام‌آور هزینه‌ها و مهاجرت من به قم برای ادامه تحصیل طوری شد که تیم تعطیل گردید. رایزنی‌ها و تلاش‌های زیادی که با استانداران وقت کرمانشاه به عمل آوردم، منتج به نتیجه‌ای نشد؛ چون مردم کرمانشاه مطالبه گر نیستند. به‌طور مثال مهندس مقیمی در استان خوزستان به فوتبال آنجا زیاد توجه داشت؛ اما در کرمانشاه چنین اهتمامی نداشت به نظرم میزان توجه و خواست افکار عمومی در رفتار مسئولان اثر جدی دارد.
خدا رحمتش کند، مرحوم حاج شیخ غلامرضا نظری، یک روز به من گفت فلانی من به این نتیجه رسیدم برای اثرگذاری در نسل جوان مثل تو باید از فوتبال کمک گرفت و از کار من تمجید بسیار کرد مرحوم نظری که طلبه بسیار فعال و مسئولیت‌پذیری بود، چند سالی در بیستون و چمچمال لیگ فوتبال برگزار می‌کرد. خیلی راضی بود و مرتباً نزد مرحوم پدرم می‌آمد و از ایشان هم کمک می‌گرفت. یادش به خیر که او هم حیف شد و در اثر تصادف رانندگی به رحمت خدا رفت. من آخوندی به خوش‌فکری و پرتلاشی و استقامت و راست اندیشی او در کرمانشاه کم دیده‌ام.
اشخاص متقاضی کار که خیلی هم زیاد مراجعه داشتیم را به دستگاه‌ها معرفی می‌کردیم و غالباً جواب رد می‌شنیدیم. یک روز یکی از مدیران استان که با من دوستی داشت؛ گفت آقا هادی هر مدیری که حاضر شود معرفی شده شما را بپذیرد، عملاً یک جاسوس امام‌جمعه را پذیرفته و این جاسوس حتماً هر اتفاقی که در اداره و حوزه کاری مدیر بیافتد که معمولاً هم می‌افتد، سه سوته به گوش حاج‌آقا می‌رساند؛ آن‌هم حاج‌آقا زرندی که خیلی گیر می‌ده؟! و بدین شکل میز ریاست خودش را به خطر انداخته! می‌گفت خودتان را زیاد زحمت ندهید؛ اما غالب مراجعین ما حتی دوستان گمان می‌کردند، اگر ما بخواهیم آنان سر کار می‌روند، ولی نمی‌خواهیم!

نگاهی به حقایق زندگی سیاسی ما
یادم است یکی از مدیران گفت آقا هادی شما چهارتا دشمن داری. اولاً، فلان جا… در تهران! دوماً، دستگاه‌ها و نهادهای… که روی تو و پدرت حساس‌اند. سوماً، فلان و فلان نماینده مجلس که دنبال تو هستند برای اینکه به حاج‌آقا ضربه بزنند. چهارماً، خود حاج‌آقا هم خیلی روی شما حساس هستند و دو بار از من تحقیق و بازجویی کرده‌اند. بار دوم به‌صورت بازجویی فنی! می‌گفت بار دوم حاج‌آقا می‌خواست از من به‌صورت فنی اعتراف بگیرد. می‌فرمود هادی هم حق دارد زندگی کند، باید کاری برای خودش بکند، اگر امتیازی بهش داده‌ای کار خوبی کرده‌ای! فقط بگو چی داده‌ای؟ من خنده‌ام گرفت؛ گفتم حاج‌آقا! به خدا هیچ‌چیزی من به هادی نداده‌ام. اگر کسی چیزی گفته بفرمایید سند ارائه بدهد و…
همان‌طور که گفتم از پیامدهای ضعف ژنتیک فکری و فلج فکری، موجب شده که برخی ارزش مقام انسانی خود را ندانند در روایتی از پیامبر اسلام (ص) است که هر کس خود را بشناسد خدا را شناخته است. یعنی اگر مقام خود را دریابد کرامت و بزرگی و قدر و قیمت والای نفس انسان را بداند چنین انسانی می‌تواند به خدا برسد و خدایی شود. چنین انسانی انسانیت خود را هزینه نفاق، خیانت، حیله‌گری و دروغ‌گویی و… نمی‌کند. برای خودش اصولی دارد و از آن اصول تخطی نمی‌کند. اعتراف می‌کنم شاهد ارادت ورزی منافقانه جمع بسیاری بوده‌ام که در مدعای خود صادق نبودند. پیامبر اکرم فرموده است خدا رحمت کند کسی که قدر خود را بشناسد. از فحوای این دعا و حدیث برمی‌آید که باید چنین اشخاصی کم باشند و شایسته رحمت!
بسیاری هیچ خط قرمزی در حیله‌گری و مکاری، دروغ‌گویی و ارادت ورزی منافقانه و دوستی‌کردن‌های هدف‌دار ندارند. آن‌ها برای شخصیت انسانی خود ارزشی قائل نیستند و از هیچ رذالتی روی‌گردان نیستند و اعتراف می‌کنم هم پدرم و هم خودم فریب بسیاری از این آدم‌ها را خوردیم و صادقانه و با آغوش باز همگان را پذیرفتیم و حضرت آیت‌الله زرندی خالصانه مُصِّر بودند درب دفتر به روی همه باز باشد و گمان می‌کردند جذب حداکثری هنر روحانیت است. گمان می‌کردم چون حضرت آیه الله زرندی (ره) از بزرگان اخلاق و تقوا و متعهد به زی و زهد محمدی و علوی هستند، موردتوجه و ارادت برخی هستند که بعد از برکناری ایشان متوجه شدیم داستان چه بود؟! خدا می‌داند مرحوم حاج‌آقا از این اتفاق شوکه شدند (البته حساب مومنین متعهدی که واقعاً روی جهات دینی و عرفانی و اخلاقی به او ارادت داشتند و دارند جداست که مایه دلگرمی و استقامت‌اند). اعتراف می‌کنم این انسان‌های ضعیف‌النفس به ما ضربه‌های زیادی زدند و ما خالی‌الذهن اظهار دوستی و رفاقت‌های در واقع دروغین آنان را صادقانه تلقی می‌کردیم. الان هم گاهی به کسانی که قدرتی حالا در هر سطحی دارند فکر می‌کنم و حدس می‌زنم آنان هم به‌زودی تجربه تلخ ما را از سر خواهند گذراند. کسانی که روبروی تو، به تو اظهار علاقه می‌کنند در همان حال در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند؟! اساساً بعد از تجربیات ناگواری که به دنبال عزل پدر برای من اتفاق افتاد، سؤالی که برای من خیلی مهم شد این بود که چرا مردم ما چنین‌اند؟ جذب کارهای مطالعاتی زیادی که در حوزه خُلقیات ایرانیان صورت گرفته شدم. با حرص و ولع اغلب آن آثار را خوانده‌ام متأسفانه غالب خلقیات ایرانی چه اجتماعی و چه فردی را ناامیدکننده یافتم و بر فرجام تلخ ایرانی بودن خودم بارها و بارها تأسف خورده‌ام.

مجتمع دینی، فرهنگی امام خمینی ره (طاق‌بستان)
هر چه داشت و نداشت هر چه سرمایه اجتماعی و آبرو و اعتبار که تماماً و کاملاً متعلق به خودش و بعد حضرت امام (ره) بود را صرف ساخت آن مدرسه علمیه عظیم و بزرگ‌ترین کتابخانه عمومی غرب کشور کرد. چه زحمت‌ها کشید. چه مشقت‌ها، چه سختی‌های ناشی از بی‌پولی که مدام عین بختک سر حاج‌آقا آوار بود. ایشان دائماً بدهکار بودند؛ طلبکاران گاهی عصبانی؟! و من از این همه صبوری ایشان در مواجهه با پیمانکاران، مصالح‌فروشان و کارگر و بناء و معمولاً عصبانی و گاه تندخو که پول خود را طلب می‌کردند و یا تقصیرها و قصورهای نیروی انسانی در اجراء کار ساختمانی که معمولاً زیاد اتفاق می‌افتاد یا پیگیری‌های مداوم و گاه فرساینده برای اینکه مصالح گران یا نامرغوب نخرند و… حیرت می‌کردم. آخر آدم مجبور است خودش را برای کاری عام‌المنفعه این‌قدر گرفتار کند؟ خدا را شاهد می‌گیرم بارها به محضر ایشان جسارت کرده و گفته‌ام این چه‌کاری است؟ چون طلبکاران اگر کمی شرم حضور او را می‌کردند در نزد من آزادتر خشم خود را ابراز می‌کردند و من چقدر زجر می‌کشیدم. مقداری زمین ارثیه مادری ایشان در زرند بود که در اثر گسترش زرند قیمتی پیدا کرده بود فروختند و حاج‌آقا سهم خود را در این مدرسه خرج کردند. حاج‌آقا آن‌قدر مناعت طبع داشت که ابداً حتی یک مورد به کسی برای کمک تقاضایی نکرد. برخی آدم‌های مهم حکومت از حوزه در جریان ساخت بازدید می‌کردند. برخی اطرافیان به من می‌گفتند خوب است حاج‌آقا از ایشان کمک بخواهد؛ من به عرض حاج‌آقا می‌رساندم، می‌فرمود این‌ها خودشان بلدند، اگر بخواهند کمک کنند نیاز نیست من بگویم که البته آن‌ها هم که نامشان را نمی‌آورم و بسیار قدر قدرت بودند و هستند به روی خود نمی‌آوردند.
هدف حاج‌آقا در ساخت این مدرسه بزرگ ابداً سیاسی نبود هدف او آشنایی هر چه بیشتر مردم غرب کشور با فرهنگ دینی بود او از اینکه بعضاً اموات مردم برخی روستاهای استان بدون تشریفات شرعی دفن می‌شود ناراحت بود. از اینکه عقد ازدواج دختران و پسران شیعه گاهی اشکال داشت، ناراحت بود. مردی نزدش آمد مثل ابر بهار می‌گریست تقاضای اجازه از حاج‌آقا برای نبش قبر دخترش در بیابان و انتقال او به قبرستان عمومی را داشت. می‌گفت تازه‌دامادم به من گفت که دخترت خیانت کرده است و من بدون تحقیق و بررسی؛ همراه دامادم، دخترم را بردیم بیابان و خفه‌اش کردیم و همان‌جا دفنش نمودیم. حالا چند ماهه که عذاب وجدان دارد مرا می‌کشد؛ اگر دامادم دروغ گفته باشد یا اشتباه کرده باشد چی؟ سهم حاج‌آقا از این همه جهل و ضعف فرهنگی غصه خوردن بود و مقصر اصلی را خودش و روحانیت و حوزه‌ها می‌دانست که در فرهنگ‌سازی و تبلیغ ارزش‌های حقیقی دین مبین در بین مردم کوتاهی کرده‌اند. او دائماً معترض بود از این همه تراکم طلاب و روحانیان در قم.
من تردید ندارم حاج‌آقا سهمش را به‌عنوان یک سرباز اسلام با مهاجرت به استانی مرزی اداء کرد و دلیرانه و ایثارگرانه و هدفمند تمام سختی‌های این منطقه را به جان خرید و اداء وظیفه کرد. یک‌بار دیگر تأکید می‌کنم حضرت آیت‌الله زرندی (ره) این مدرسه را برای تربیت طلابی از بطن همین مردم و با زبان فرهنگی همین مردم و آشنا به بافت و روحیات فرهنگی همین مردم ساخت تا سهم خودش را به‌عنوان یک مجتهد اداء کرده باشد.
او شب و روزش را، تمام توان روحی و جسمی‌اش را وقف انقلاب و مردم کرد. تمام نگرانی‌اش حفظ مردم بود او نگران تاریخ بود. نگران بود که مبادا بعدها بگویند اینان قبل از انقلاب قشنگ حرف زدند؛ اما حالا مردم را رها کرده‌اند. بنابراین از تمام وجودش مایه گذاشت که به مردم بگوید آن‌ها را رها نکرده و برای خودش و بچه‌هایش قدمی برنداشت.

منطق ماشین‌دودی
اما دیو پلید حسادت و تنگ‌نظری و برخی سیاست‌بازی‌ها موجب شد تا کاری کنند که زحماتش را عملاً از او بگیرند و تلاش زیادی کنند که او را از کرمانشاه پس از 50 سال خدمت و زحمت و وفاداری اخراج کنند! آن کوه صبر و بردباری که یک سال زندان نمور قدیم کرمانشاه را با اعمال شاقه تحمل کرده بود (می‌فرمود رئیس زندان چند بار مرا خواست گفت یک عفو به محضر ملوکانه بنویس تا از زندان آزاد شوی و من قبول نکردم) دوران سخت جنگ داخلی و خارجی دهه شصت را تحمل کرده بود. بداخلاقی‌ها و دشمنی‌ها و حسادت‌ها را تحمل کرده بود و به همین دلیل بین خاص و عام به ایوب زمان مشهور بود، نتوانست این ناجوانمردی و ناروای غیرقابل‌باور را تحمل کند. سکته کرد و سه سال بعد روح رنجور و خسته‌اش به نزد مخدومش روح خدا خمینی (ره) پیوست. خدا شاهد است او کمترین همکاری را در روند درمان داشت و عامدانه پایین‌ترین سطح درمان را دریافت کرد. آقایان دکتر معصومی و دکتر سعیدی شاهدند. به نظر من نمی‌خواست بماند، نمی‌خواست و نمی‌توانست این نارواها و جفاها را ببیند و رفت و مرا تنها گذاشت با این همه ناجوانمردی و با این همه ناجوانمردان و با این همه نمک‌به‌حرامی‌ها! کسان زیادی هستند که از صفر تا صد زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی و اجرایی و قضایی‌شان مدیون مهربانی‌ها و پاک‌دلی‌ها، شفقت‌ها و دلسوزی‌ها و دستگیری‌های آیت‌الله زرندی (ره) است. برخی از همان مدیونین بعد از عزلش در پرونده‌سازی علیه او و فرزندانش مشارکت کردند. کسی هست که تمام زندگی‌اش مدیون زرندی است؛ اکنون علیه آقای زرندی جوسازی می‌کند، دشمنی می‌کند. کسانی از همین مردم عادی و ضعیف و بی‌پناه بودند که آیت‌الله زرندی جانانه از حقوق آنان دفاع کرد و اجازه نداد در چنگال ظالمین له و خُرد شوند و به خاطر دفاع از آنان کلی از صاحبان قدرت را با خودش دشمن کرد. خدا می‌داند او پناه مردم کرمانشاه بود بعد از رحلتش بسیاری را می‌بینم که برایم از جوانمردی او در حل مشکلات گاه لاینحل‌شان و گره‌گشایی از گره‌های سخت روزگارشان خاطرات و داستان‌ها گفتند که من در جریان آن‌ها نبودم. اما؛ اکثر آن‌ها حتی زحمت شرکت در مراسم سالگردش را به خود نمی‌دهند. نمی‌دانم خواننده محترم می‌تواند درک کند این حد از انحطاط اخلاقی و انسانی جامعه ما را؟
بسیاری از مدعیان بعضاً دوآتشه امروز؛ قبل از انقلاب یک دقیقه سابقه احضار به کلانتری شاه را ندارند؛ بعد از انقلاب کاملاً از کمک به انقلاب برحذر بودند. یک عکس در پشت جبهه ندارند. برخی از آن‌ها در هیچ انتخاباتی کاندیدا نشدند؟ هیچ مسئولیتی نپذیرفتند؟ هیچ باری از دوش نظام و انقلاب و مردم برنداشتند؟ در بمباران‌ها مردم کرمانشاه را تنها گذاشتند و رفتند مشهد و تهران و… تا اوضاع امن نشد برنگشتند! یک آجر روی آجر در تمام عمرشان نگذاشتند! من نشنیدم در یک فعالیت عام‌المنفعه غیرسیاسی فراخور جایگاه اجتماعی‌شان مشارکت کنند. به تعبیر مرحوم شهید مطهری، منطق جامعه ایرانی منطق ماشین‌دودی است! آدم ساکت و ساکن را دوست دارند و ارج می‌گذارند و این حرف درستی است. حضرت امام هم از این ضعف جامعه ایرانی در توجه به روحانیون ساکت و مقدس‌مآب بشدت گلایه‌مند و منتقد بودند و گمان کنم در منشور روحانیت آن را به تلخی بیان فرموده‌اند.
اکنون بندرت و به سختی و از سر ناچاری نام آیت‌الله زرندی تنها نماینده سیاسی حضرت امام خمینی (ره) در استان کرمانشاه را با آن همه سوابق و زحمات در کنار نام آقایانی می‌آورند که به تعبیر قرآن کریم مومنان قاعد بودند و از نظر کتاب آسمانی مومنان قاعد با مومنان مجاهد مساوی نیستند. در صداوسیما کسی که نماد انقلاب و امام انقلاب در استان به شمار می‌آید سانسور است.
این حجم از کینه‌توزی و دشمنی گرچه سابقه تاریخی زیادی در ایران دارد تا جایی که گفته‌اند، جهان سوم جایی است که اگر بخواهی وطن را آباد کنی خانه‌ات را خراب می‌کنند. شوربختانه غالب مردم ما عبرت گرفته و آموخته‌اند که باید فقط به فکر گلیم خود باشند؛ اما انگشت‌شمارانی چند که به فکر گلیم عمومی هستند، بدانند راه سختی در پیش دارند و فرجامی تلخ! یک نمونه‌اش آیت‌الله زرندی است و نمونه‌های تاریخی‌اش فراوان! میرزا تقی‌خان امیرکبیر که به جرم خیرخواهی حتی برای خود پادشاه مفلوک، رگ دستش را جلادان همان پادشاه در حمام فین زدند و به شهادتش رساندند و میرزا حسین‌خان سپه‌سالار یکی دیگر از صدراعظم‌های ناصرالدین‌شاه پلید که به جرم تلاش برای مدرن سازی ایران و به خطر افتادن منافع پادشاه قاجار و دربار و اطرافیان پلیدش با قهوه قجری به شهادت رسید و میرزا یوسف خان مستشارالدوله نویسنده کتاب «یک کلمه» که آن‌قدر با همان کتابش تو سرش زدند تا نابینا شد و… و…

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ادبیات

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور