آخرین عناوین

ما در هوای افسوس نفس می‌کشیم

آوای کرمانشاه، علی پورداراب: چند روزی هست نام «سینما استقلال» نقل محافل شده و اکثر افرادی که به شکلی با این سینما خاطره‌ دارند، باهم در موردش صحبت می‌کنند. در فضای مجازی پست و عکس‌های مرتبط با سینما را به اشتراک می‌گذارند؛ در مورد فیلم‌هایی که در این سینما دیده‌اند و یا افرادی که با آن‌ها به این سینما رفته‌اند، می‌گویند. شاید کمی این اتفاق عجیب باشد؛ سینما استقلال و بحث در مورد آن؟ مگر سینما تعطیل نبود؟ در مورد یک مکان تعطیل و بلااستفاده چه حرفی می‌توان زد؟ اصلاً چرا باید با وجود روزمره‌گی‌هایی که افراد درگیرش هستند، به‌یک‌باره یاد سینما استقلال بیفتند؟ احتمالاً باید اتفاقی افتاده باشد. باید پای تلنگری، جرقه‌ای، شوکی یا چیزی از این دست، در میان باشد. بی‌دلیل که نمی‌شود یاد گذشته افتاد. موضوعی باید نقش حلقه اتصال گذشته و زمان حال را فراهم کرده باشد. درست است؛ اتفاقی عجیب در رابطه با سینما استقلال، رقم خورده است. درست است سینما استقلال سال‌ها بود که تعطیل شده بود و استفاده‌ای از آن نمی‌شد؛ اما خب با همان ساختمان کهنه و رنگ و رو رفته‌‌اش، همچنان برای مردم کرمانشاه سینما استقلال بود. این مکان، جدای از سینما بودن‌اش، دارای جایگاه ویژه‌ای بین کرمانشاهیان بود. به طوری که ممکن است افرادی اصلاً به سینما استقلال نرفته باشند و یا اصلاً اهل دیدن فیلم در سینما نبوده باشند؛ اما سینما استقلال را جزئی، بخشی، تکه‌ای از این دیار می‌دانستند. آدرس که می‌خواستند بدهند، سینما استقلال را مرکز یک نقطه قرار می‌دادند و می‌گفتند: 50 متر بالاتر از سینما، یا 200 متر پایین‌تر، یا روبروی سینما و …
حالا چرا این همه از افعال ماضی استفاده کردم؟ چون دیگر سینمایی در کار نیست. شاید هرکس این متن را بخواند، بگوید خب سینما که تعطیل بود؛ دیگر سینمایی در کار نیست یعنی چه؟ آن تلنگر، جرقه‌ و یا شوکی که گفتم اینجا زنده می‌شود. سینما استقلال نام سابق آن مکان بود؛ چرا که آنجا از چند وقت پیش، یک شبه تبدیل شده به «پارکینگ عمومی شهر تماشا»! آدم یکه می‌خورد، نه؟ من که این‌طور بودم. لحظه اول که تابلو پارکینگ را دیدم باورم نمی‌شد این اتفاق افتاده باشد. نه که بازیگر باشم، نه فیلم‌ساز، اصلاً ارتباطی هم با سینما ندارم، ملک آنجا هم که مال پدر من نبود؛ پس چرا ناراحت شدم؟ من فقط گاهی سینما می‌روم؛ همین. دیدن سینمای تعطیل‌شده‌ی استقلال به شکلی آزارم می‌داد، سینمای به پارکینگ تبدیل‌شده به شکلی دیگر. حالا این همه حزن و اندوه برای چه؟ خواهم گفت. در ابتدا لحظه‌ای که با پارکینگ روبرو شدم را شرح می‌دهم، بعد اندک بحثی در رابطه با غم‌انگیز بودن ماجرا خواهم کرد.
برای انجام کاری، باید با یکی از دوستان می‌رفتیم اداره ارشاد. ماشین را پارک کردیم میدان فرمانداری و راه افتادیم سمت ارشاد. از دور دیدیم چندتا تابلو گذاشته‌اند جلوی درب پشتی سینما استقلال سابق! نه من می‌دانستم چه خبر شده نه دوستم. جلوتر رفتیم، نوشته روی تابلوها خواناتر شد: پارکینگ عمومی!
با تعجب، اول نگاهی به همدیگر و بعد نگاهی به داخل کردیم، سالن تاریک بود، یا حداقل از بیرون تاریک به چشم می‌آمد. شماره‌های روی دیوار سالن همان شماره‌های قدیم بود: ردیف ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷ و …
چیز زیادی تغییر نکرده بود! فقط دیگر از صندلی‌هایی که سال‌ها روبه سمت پرده بزرگ سینما میخ‌شده بودند زمین و آدم‌هایی که برای دیدن فیلم به سینما استقلال می‌رفتند، خبری نبود. از گیشه‌ بلیت‌فروشی هم خبری نبود! خودروهای مختلف آن نظم درونی سالن را به‌هم‌ ریخته بودند. در ضلع شمالی، جنوبی، شرقی و حتی گوشه‌ای از ضلع غربی (به غیر از درب ورودی) سینمای سابق و پارکینگ امروزی، خودرو پارک شده بود.
دوباره راه افتادیم و چندباری زیر لب گفتیم: ای داد، ای داد… بعد سکوت کردیم و رفتیم سمت اداره ارشاد. تا برسیم روی خیابان اصلی، خاطراتی که به شکلی با این سینما پیوند داشتند از ذهنم عبور کرد. فرصت برای پرداختن به تک‌تک این خاطرت کم بود. خاطرات مثل فیلم 30 ثانیه‌ای از ذهنم گذشت و تمام. رسیدیم روی خیابان اصلی؛ نگاهی به دوستم انداختم، مشخص بود او هم به چیزی فکر می‌کند. شاید به روزهایی که با خانواده و یا دوستان‌اش به این سینما آمده بوده. دوستم ۴ سال از من بزرگ‌تر است، قطعاً خاطرات بیشتری با سینما استقلال دارد.
روی خیابان اصلی چشم‌مان افتاد به درب اصلی سینمای سابق و پارکینگ امروزی، تابلو بزرگی نصب کرده بودند: «پارکینگ عمومی شهر تماشا». چه پارادوکس عجیبی! شهر تماشا، اسمی کاملاً سینمایی، اسم سابق سینما استقلال؛ اما پیوند این اسم سینمایی با پارکینگ عمومی در چه هست، نمی‌دانم.
از این سمت هم نگاهی انداختیم به داخل، و بازهم من و دوستم رو به هم گفتیم: ای داد، ای داد… چیز بیشتری نگفتیم، مثل این روزها که در مواجهه با اتفاقات و رویدادهای مختلفی که پیرامون‌مان رخ می‌دهد، یا می‌گوییم «عجب»، یا «آخی»، یا «ای داد»، یا کلمه‌ای از این دست کلمات که فقط حسرتی بر حسرت‌های دیگرمان اضافه می‌کند و در اوج سِرشُده‌گی‌مان، با گفتن‌شان از کنار اتفاقات می‌گذریم. دیدن سینمای سابق که این شکلی شده بود خیلی ناراحتم کرد؛ دوستم هم خیلی ناراحت شد.
بگذریم؛ رو‌ به درب اصلی ایستادم، گوشی همراه‌ام‌ را درآوردم، بغضی کردم و دو عکس گرفتم. مردی از داخل سالن که یا صاحب یا از عوامل پارکینگ بود، نمی‌دانم چرا نگران شد و دوید سمت‌مان؛ حوصله بحث باهاش نداشتیم، حوصله نداشتیم برای‌اش از غمی که چند لحظه قبل بر دل ما نشست، بگوییم. اصلاً این روزها حوصله توضیح دادن نداریم؛ پس گوشی را گذاشتم توی جیبم و رفتیم اداره ارشاد.
کارمان که انجام شد، رفتیم سمت منزل، کلاً در طول روز درگیر این ماجرا بودم. غروب چندباری عکس‌هایی که گرفته بودم را نگاه کردم، به‌یک‌باره به خودم آمدم و دیدم دارم در مورد سینما استقلال سابق، متن می‌نویسم. متن که تمام شد، به همراه عکس‌ها برای چند نفر از دوستان ارسال کردم. پاسخ‌های ناراحت‌کننده‌ای دریافت کردم. هرکدام از دوستان که روزی گذرشان به سینما استقلال افتاده بود، در حد چند کلمه برای‌ام نوشتند. خلاصه چند روزی این ماجرا ادامه داشت، تا اینکه متوجه شدم بعد از انتشار متن و عکس‌ها، بسیاری در اینستاگرام و تلگرام در این رابطه متن نوشته‌اند.
این حجم از نوشتن متن و سوگواری برای سینمایی که به پارکینگ تبدیل شده، نشان از اهمیت موضوع دارد. چه چیز می‌تواند ما را وادار کند برای یک مکان که روزی سینما بوده و امروز تبدیل شده به پارکینگ عمومی، حسرت بخوریم؟ چه چیز می‌تواند حلقه واسطه زمان گذشته و حال باشد؟ خاطره. خاطره به یادآوردن وقایع و رویدادهای گذشته به وسیله فرد از طریق به یادآوردن افراد، اشیا، مکان‌ها و تجربیات است. یک خاطره به صورت واضح ما را مستقیماً به یک مکان مشخص سوق می‌دهد. آدم‌ها بعضاً با حضور در مکانی که سایرین در آن حضور دارند به تجربه‌هایی دست پیدا می‌کنند که آن‌ها را با تمام انسان‌هایی که در گذشته یا آینده، چنین فرآیندی را تجربه می‌کنند، پیوند می‌دهد. این بخش‌های پیونددهنده به فضاهای عمومی ثبات و تداوم می‌بخشد. در این فضاها است که مردم به داشتن تجربه‌های مشترک دست پیدا می‌کنند؛ که در حقیقت این تجربه‌ها همان خاطرات جمعی هستند.
مردم کرمانشاه با سینما استقلال خاطره دارند. چه آن‌ها که اهل سینما بوده و چه آن‌ها که نبوده‌اند. اصلاً سینما که هیچ، مکان‌های تاریخی، فرهنگی، مذهبی، ورزشی، تفریحی و … دیگری در کرمانشاه وجود دارد که با وجود دربرگیری بالا، باعث شده مردم با آنجا خاطره داشته باشند. این موضوع در مورد جای‌جای ایران نیز صدق می‌کند. اصلاً خاطره‌بازی خصلت ایرانی‌هاست. ما ایرانی‌ها مردمانی هستیم که به شدت درگیر گذشته‌ایم. تا دور هم جمع می‌شویم، حرفی از زمان حال و آینده نداریم بزنیم، گذشته را شخم می‌زنیم. از خاطرات جمعی‌مان می‌گوییم. محسن نامجو تعبیر جالبی از این موضوع دارد، او می‌گوید: «گذشته تمام فضای فکری ما را پوشانده است. در واقع بیشتر از بزرگداشت آن، این افسوس گذشته است که در ذهن و جان ما زندگی می‌کند.» داریوش شایگان هم در این رابطه می‌گوید: «ما در هوای افسوس نفس می‌کشیم. ما بدهکار گذشته‌ایم.»
این‌ها نشان می‌دهد ما برای فرار از زمان حال، به گذشته پناه می‌بریم. کلاً هر چیزی که مربوط به گذشته باشد، برای‌مان مقدس است. ممکن است با به یادآوردن خاطره‌ای شاد شده باشیم و یا بالعکس. ما حتی خاطرات غم‌انگیز گذشته را هم دوست داریم. مدام به یادشان می‌آوریم و در موردشان بحث می‌کنیم. اتفاقاتی هم هستند که در طول تاریخ کهن این کشور رخ داده که اصلاً هیچ‌کدام از ما در آن زمان حضور نداشته‌ایم، اما جزئی از خاطرات جمعی ما ایرانی‌هاست. کدام ایرانی زنده‌ای در زمان حملات اعراب، مغول‌ها و یا افغان‌ها به ایران، حضور داشته است؟ هیچ‌کس! حرف 10، 20، 50 سال که نیست؛ بحث قرن‌ها پیش است. اما همین اتفاقات برای ایرانیان تبدیل به خاطرات جمعی شده‌اند. ما، در آن زمان حضور نداشته‌ایم، اما تا از حمله اعراب، مغول‌ها و یا افغان‌ها صحبت به میان می‌آید، هر ایرانی به صورت ناخودآگاه به جنگ، خونریزی، غارت، تجاوز، تحقیر، ویرانی و آتش‌سوزی، فکر می‌کند. مثال برای بیان این مسئله زیاد است. وقایع، اماکن و حتی آدم‌های زیادی هستند که ما را به سمت گذشته سوق می‌دهند. راه دور نرویم؛ شما به هر ایرانی بگو کودتای 3 اسفند، شهریور 20، کودتای 28 مرداد، انقلاب 57، جنگ ایران و عراق؛ یا از افرادی که هرکدام به نحوی در این وقایع حضور داشته‌اند، یا مکان‌هایی که به شکلی در 100 سال اخیر برای ایرانیان مهم بوده‌اند، نام ببرید؛ قطع به‌یقین، مردم حرف و یا خاطره‌ای برای گفتن دارند. ما تاریخ پرفرازونشیبی داریم. تاریخی که همه‌چیز در درون خود دارد: بردوباخت، شادی و غم، طلوع و غروب، ظهور و سقوط، سربلندی و سرافکندگی، هجوم و دفاع، سفید و سیاه.
سخن کوتاه کنم؛ بیستون، طاق‌بستان، سراب نیلوفر، تکیه معاون، تکیه خاکسار، حسینیه اربابی، حسینیه ضرابی، حسینیه حاج فتحعلی، بلوار طاق‌بستان، پارک شیرین، خیابان دبیراعظم، سینما استقلال، سینما پیروزی، یارمحمدخان، دکتر کریم سنجابی، معینی کرمانشاهی، علی‌اشرف درویشیان، علی‌محمد افغانی، منصور یاقوتی، منوچهر طاهرزاده، شهرام ناظری، برادران محبی، رحمت (درخت طاق‌بستان)، بیمارستان معتضدی، آش عباسعلی تیمچه و … (که البته این لیست بسیار بلندبالاتر است و در اینجا نام برخی از آن‌ها به اختصار آمده است)، بخشی از تاریخ کرمانشاه هستند. مردم با هرکدام از این‌ها خاطرات مختلفی دارند که نسل به نسل و سینه‌به‌سینه از گذشته به آینده منتقل شده‌اند. کرمانشاه با این اماکن و نام‌ها معنا پیدا می‌کند. خاطره‌بازی خوب باشد یا بد، بخشی از خصلت ماست. ما همچنان درگیر گذشته‌ایم، درگیر خاطرات؛ ما در هوای افسوس نفس می‌کشیم. با این اوصاف، تعطیلی، تخریب، انزوا، مرگ و پایان هرکدام از این‌هایی که نام بردم، فقط مردم را مأیوس و متأثر می‌کند.

دیدگاه ها

1 دیدگاه در “ما در هوای افسوس نفس می‌کشیم”

  • رنجبر اسفند ۱۹, ۱۳۹۹ at ۱:۴۴ ب.ظ پاسخ

    یاری اندر کَس نمی بینم یاران را چه شد//
    دوستی کی آخر آمد دوست‌داران را چه شد…
    موفق و مؤید باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ادبیات

هفته نامه آوای کرمانشاه

خوش آمدید

ورود

ثبت نام

بازیابی رمز عبور